gototopgototop

مناقبت و شهادتنامه حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام)

میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 

 

ماجراي تنبّه اسحق ‌بن‌ يعقوب كندي

اسحق‌بن‌يعقوب‌كندي، فيلسوف معروف عرب،تناقضاتي در قرآن به نظرش رسيد و بنا كرد در اين زمينه كتابي نوشتن.روزي يكي از دوستان او خدمت امام عسكري(علیه السلام)مشرّف شد و ضمن صحبت، امام(علیه السلام)فرمود:

(اَما فِيكُمْ رَجُلٌ رَشيدٌ يَرْدَعُ اسْتاذَكُمُ الْكِنْدِي عَمّا اَخَذَ فِيهِ مِنْ تَشاغُلِهِ بِالْقُرآنِ)؛

«آيا در ميان شما مرد رشيدي نيست كه استادتان كندي را از اين كاري كه درباره‌ ي قرآن شروع كرده باز بدارد»؟

گفت: آقا، او استاد ماست. شاگرد در مقابل استاد چه مي ‌تواند بگويد ؟ فرمود : من به تو جمله‌ اي ياد مي ‌دهم ؛ وقتي كه نزد او رفتي، به او بگو.او آدم منصفي است؛ سخن حقّ را كه بشنود، مي‌ پذيرد. بگو به نظرم اشكالي آمده است كه از حلّش عاجزم.از شما حلّ آن را مي ‌خواهم و آن اين است: اگر صاحب قرآن، كه قرآن را نازل كرده است، بگويد منظور من از اين آيه‌ و آن آيه‌، اين كه شما فهميده‌ايد نبوده است و من منظور ديگري داشته‌‌ ام ، در اين صورت، اشكال به فهم شما وارد مي‌شود،نه به قرآن.بنابراين، تناقض در فهم شما پيدا مي ‌شود، نه در آيات قرآن.اين را بگو و جواب بخواه. او هم پيش استاد آمد و همين يك جمله‌ ي كوتاه را گفت.او وقتي اين سخن را شنيد، سرش را پايين انداخت و مدّتي فكر كرد و بعد، سر بلند كرد و گفت: دوباره حرفت را تكرار كن.او تكرار كرد.استاد گفت: اين حرف را از كجا آورده ‌اي؟از چه كسي ياد گرفتي ؟ گفت: به ذهن خودم رسيده است.گفت: نه،اين حرف تو نيست. اين از افق فكر تو بالاتر است.اين حرف را از كجا گرفتي ؟ گفت: واقع مطلب اين است كه خدمت امام عسكري(علیه السلام)رسيدم و ايشان فرمودند.گفت: بله،آنها خانداني هستند كه حسابشان از ديگران جداست و حقّ با ايشان است.از جا برخاست و تمام نوشته‌ هاي خود را در اين زمينه آورد و آتش زد.بحارالانوار،جلد50،صفحه‌ي311؛ پاورقي منقول از مناقب،جلد4،صفحه‌ي424.

آري:

(اِنَّما يَعْرِفُ القُرآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ)؛كافي،جلد8 ،صفحه‌ي312.

«قرآن را كسي مي ‌داند كه مخاطب قرآن است».

آنان كه قرآن در خانه ‌شان نازل شده است، از مقاصد قرآن آگاهند.

(اَهْلُ الْبَيْتِ اَدْرِي بِما فِي الْبَيْتِ)؛

«صاحبخانه از هر كس به محتويات خانه‌ اش داناتر است».

آدمي كه سرزده وارد شده،چه مي ‌داند در خانه چيست،پس:

(ضَلَّ مَنْ فَارَقَكُمْ‏)؛

«هر كس از شما فاصله گرفت، به گمراهي افتاد».

آگاه شدن ادريس از فهم اشتباه خود

مردي به نام ادريس درباره‌ي امامان (علیهم السلام)عقيده‌اي افراطي داشت؛ يعني خيال مي‌ كرد كه آنها خدا هستند.گفت: براي زيارت امام عسكري‌(علیه السلام)حركت كردم.راهم دور بود و خيلي رنج بردم تا به سامرّا رسيدم.به كاروان‌سرايي رسيدم؛ از شدّت خستگي خوابم برد. ناگهان احساس كردم كسي بيدارم مي‌ كند.چشم باز كردم، ديدم امام عسكري‌(علیه السلام)است، در حالي كه سوار بر مركب است و جمعي اطرافش هستند.از بالاي مركب، با چوبدستي كه در دست داشت، بدنم را حركت مي ‌داد.بيدار شدم.تا فهميدم، برخاستم و ايستادم و جلو رفتم تا پا و ركابشان را ببوسم. فقط يك جمله به من فرمود و اين آيه را خواند:

{...بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ}؛سوره‌ي انبياء،آيات26و27.

«...فرشتگان ملأ اعليََ همه‌ي بندگاني هستند كه مطيع امر پروردگارند و هرگز در سخن بر خدا سبقت نمي ‌گيرند و جز به امر خدا كاري نمي ‌كنند».

اين آيه قلب مرا دگرگون كرد و گفتم:

(حَسْبِي يا مَوْلايَ)؛

«مولايم، مرا بس است».

آمده بودم تا بفهمم و خوب هم فهميدم.بحارالانوار،جلد50،صفحات283و284.

با يك جمله‌ي كوتاه، آن آدمِ در حال سقوط به درّه‌‌ي هولناك غلوّ را نجات داد.

(سَعِدَ مَنْ والاَكُمْ)؛

«سعادتمند شد آن كس كه به شما پيوست».

پيشگويي امام حسن عسكري(علیه السلام)

جعفربن شريف جرجاني اهل گرگان بود.مي‌گويد من به مكّه رفتم. در بين راه، به سامرّا رسيدم. اموالي از شيعه كه سهم امام بود، همراهم بود. به حضور امام عسكري(علیه السلام)رسيدم و مي‌ خواستم از ايشان بپرسم كه اموال را به چه كسي تحويل دهم.پيش از اين كه چيزي بگويم، فرمود: به خادمم مبارك بده. وقتي خواستم برخيزم،گفتم: آقا،شيعيان شما در گرگان به شما سلام رساندند و من مأمور ابلاغ سلام هستم.فرمود: شما به مكّه مي‌ روي و تا برگردي،صدو هفتاد روز طول مي ‌كشد.اوّل صبح جمعه به سلامت وارد گرگان مي ‌شوي، در حالي كه سه شب از ماه ربيع‌الآخر گذشته است و خواهي ديد كه خداوند به تو نوه‌اي عطا كرده است. اسم او را صلت بگذار. صلت‌ بن ‌‌شريف ‌‌بن‌ جعفربن‌ شريف از دوستان و اولياي ما خواهد بود. من نيز عصر آن روز، براي ديدار شيعيان و دوستان خود به آنجا خواهم آمد. آنها را از آمدن من آگاه ساز.

من به حجّ رفتم و برگشتم. ديدم اوضاع همان گونه است كه امام فرموده بود.سفرم صدو هفتاد روز طول كشيد و روز ورودم اوّل صبح جمعه بود و سه شب از ماه ربيع ‌الآخر گذشته بود. خدا به من نوه‌ اي داد و اسمش را صلت گذاشتم.مردم به ديدارم آمدند و من به آنها خبر دادم كه حضرت امام حسن عسكري(علیه السلام)وعده فرموده‌اند كه امروز عصر به ديدار شما خواهند آمد.آنها خيلي خوشحال شدند و در خانه‌ي من اجتماع كردند.نماز ظهر و عصر را همان جا خواندند و به انتظار مقدم شريف امام نشستند.عصر كه شد، ديدم امام از در اتاق وارد شدند و سلام كردند. ما هم به استقبالشان برخاستيم و دستشان را بوسيديم. فرمود: من چون به جعفر وعده داده بودم كه امروز به ديدار شما بيايم، نماز ظهر و عصر را در سُرَّمَنْ‌رَآي خواندم و الان هم به اينجا رسيده‌ام.حال،اگر مسائل يا حوائجي داريد، بپرسيد.مردم جمع شدند و مسائل و حوائجشان را عرض كردند.بعد، امام وداع كردند و تشريف بردند.بحارالانوار،جلد50،صفحات262و263.

اينها كراماتي است كه قلب‌هاي ما را به نور امامت و ولايتشان منوّر مي ‌سازد.

 از خدا مي ‌خواهيم كه همه‌ي ما را تا لحظه‌ي آخر عمرمان در مسير پيروزي از ولايت و امامت ثابت قدم بدارد.

آخرين لحظات حيات مبارك امام حسن عسكري(علیه السلام)

امروز، روز هشتم ماه ربيع‌الاوّل، روز شهادت امام عسكري(علیه السلام)در بيست و هشت سالگي است.شب هشتم با دست خود نامه‌ هايي مرقوم فرمودند و به مدينه و جاهاي ديگر فرستادند.ساعت آخر شب، براي وضو آب خواستند. آن قدر حالشان نامساعد بود كه نمي ‌توانستند خودشان وضوي كامل بگيرند. لذا دستمالي روي دامنشان پهن كردند و در همان بستر كه نشسته بودند وضو ‌گرفتند و نماز صبح را خواندند. بعد از نماز فرمودند آب براي آشاميدن آوردند.ظرف آب را كه آوردند، آقا دستشان مي ‌لرزيد و نمي ‌توانستند ظرف را نگه دارند.ظرف به دندان‌هاي مباركشان مي‌ خورد.فرزند بزرگوارشان امام عصر(ارواحنا فداه)،كه پنج ساله بودند، ظرف را گرفتند و مقابل پدر نشستند و ظرف آب را به دهان پدر نزديك كردند و پدر را سيراب كردند.

امّا روز عاشورا تشنه‌اي هم در قتلگاه افتاده بود و مي‌ گفت:

(يا قَوْمِ اسْقُونِي شَرْبَة مِنَ الْماءِ)؛

امّا به جاي آب، ضربات نيزه و شمشير بود كه بر بدن آغشته به خونش فرود مي ‌آمد.

صَلَّي اللهُ عليك يا ابا عبدِالله و عَلَي الاَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِك.

برگرفته از فرمایشات حضرت آیت الله سید محمد ضیاءابادی - کتاب شرح زیارت جامعه کبیره جلد 2 صفحه 218 الی 222