gototopgototop
ورود به سایت



خانه

تفسیر سوره توبه ، آیات 25 تا 27  

میانگین امتیار کاربران: / 10
ضعیفعالی 

بسم الله الرحمن الرحیم

صفیر هدایت

سلسله مباحث تفسیری  حضرت آیت الله سید محمد ضیاء آبادی

تفسیر سوره توبه ، آیات 25 تا 27 

أعوذ بالله من الشّيطان الرّجيم
 { لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ في مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إذْ أعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ اْلاًًرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ 25 ثُمَّ أنْزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَليََ رَسُولِهِ وَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ وَ أنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ 26 ثُمَّ يَتُوبُ اللهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَليََ مَنْ يَشآءُ وَ اللهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ27 } سوره ی توبه آیات 25 تا 27 ؛
«خداوند شما را در ميدان‌هاي زيادي ياري كرد [بر دشمن پيروز شُديد] و در روز حنين [نيز ياري نمود] در آن هنگام كه زيادي جمعيتتان شما را به اعجاب آورده بود ولي هيچ مشكلي از شما حل نكرد و زمين با همه‌ي وسعتش بر شما تنگ شد. سپس شما پشت [به دشمن] نموده فرار كرديد. پس از آن خداوند سكينه ي خود را بر رسولش و بر مؤمنان نازل كرد و لشكرهايي فرستاد كه شما نمي‌ديديد و كافران را مجازات كرد و اين است جزاي كافران. سپس خداوند، توبه‌ي هر كس را كه بخواهد [و شايسته‌اش ببيند] مي‌پذيرد و خداوند آمرزنده و مهربان است. »
وظیفه ی مسلمانان تجهیز کامل است
آيه‌ي شريفه در مقام توجّه دادن به اين مطلب است كه رمز اصلي فتوحات و پيروزي‌هايي كه در ميدان‌هاي جنگ نصيب مسلمان‌ها شده است نصرت، عنايت و حمايت خدا بوده است، نه عوامل طبيعي همچون نيروهاي انساني و جهازات جنگي.
البته امّت اسلامي موظّف است كه مجهّز باشد. قبلاً اين آيه‌ي شريفه را خوانديم كه:
{ وَ أعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللهِ وَ عَدُوَّكُمْ ...} سوره ی انفال آیه ی 60 ؛
«تا مي‌توانيد در برابر آنها [دشمنان] نيرو و اسب‌هاي ورزيده [براي ميدان جنگ] آماده كنيد تا به وسيله‌ي آن، دشمن خدا و دشمن خويش را بترسانيد.»
شما وظيفه داريد از همه‌جهت مجهّز و قوي باشيد. كلمه‌ي من قوّة مطلق است و شامل هر چيزي مي‌شود كه سبب قوّت و قدرت باشد. در اينجا منظور از تحصيل قوّه و نيرو، اين است كه از طرف شما به گونه‌اي ترس و رهبت در دل دشمن بيفتد كه جرأت تعرّض بر شما را نداشته باشند. در درجه‌ي اوّل، امّت اسلامي وظيفه دارد در تمام ابعاد زندگي مجهّز باشد؛ از بُعد فرهنگي و اقتصادي و نظامي و . . .
توسّل، در کنار توکّل
مسلمان بايد در تمام ابعاد زندگي وسيله اتّخاذ نمايد و اين را بداند كه اتّخاذ وسيله و توسّل منافات با توكّل ندارد؛ اگر چه رمز پيروزي توكّل است، مع الوصف، در كنار توكّل بايد توسّل نيز باشد؛ زيرا خود قرآن دستور توسّل داده و فرموده است:
{ يا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ ابْتَغُوا إلَيْهِ الْوَسِيلَةَ... } سوره مائده آیه 35 ؛
«اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، از خدا پروا كنيد و براي رسيدن به قرب او وسيله بجوييد.»
پس رمز اصلي پيروزي‌ها براي امّت اسلامي در همه‌ي ميدان‌هاي جنگ نصرت خداست؛ همانطور كه مي‌فرمايد:
{ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ في مَواطِنَ كَثِيرَةٍ } ؛
«به طور مسلّم در ميدان‌هاي بسيار، خدا شما را ياري كرده است.»
حرف لام با حرف قد آمده است؛ يعني، به طور حتم و مسلّم مطلب اين است كه رمز پيروزي و فتح شما در بسياري از ميدان‌هاي جنگ، نصرت خدا بوده است.
مسلمان، مبارزي هميشه حاضر
مواطن جمع موطن است و موطن؛ يعني، اقامتگاه. اينجا مراد از موطن، ميدان جنگ است؛ حالا چرا از ميدان جنگ تعبير به موطن شده است؟ در صورتي كه موطن به معناي اقامتگاه است و ميدان جنگ اقامتگاه نيست. ممكن است اين تعبير اشاره به اين داشته باشد كه سرباز مسلمان بايد هميشه خود را در حال مبارزه با دشمن و در ميدان جنگ ببيند. چون هميشه و علي الدّوام ميان حق و باطل، جنگ برقرار است. از ابتداي آمدن آدم (ع) به روي زمين تا قيامت، هميشه ميان حق و باطل، ميدان جنگ برقرار بوده است و خواهد بود و هيچگاه امّت اسلامي نبايد خود را فارغ از مبارزه ببيند و بگويد ديگر كار تمام است و دنبال زندگي خود بروم. بلكه بايد هميشه خود را در ميدان جنگ ببيند و آنرا اقامتگاه خويش بحساب آورد و بگويد هميشه اينجا هستم و از جاي خود حركت نمي‌كنم تا دشمن را از پا درآورم. اين وظيفه‌ي هميشگي امّت مسلمان است.
انواع گوناگون میدان های جنگ
البته ميدان‌هاي جنگ انواع مختلف دارد: ميدان جنگ اقتصادي، نظامي، فرهنگي، ميدان قلم و بيان، ميدان انفاق مال و ... كه در تمام اين ميادين احتمال خطر نفوذ دشمن وجود دارد و لذا امّت مسلمان بايد در تمام اين شؤون، خود را در ميدان جنگ ببيند و تا دشمن را از پا در نياورده است از موضع خود تكان نخورد؛ لذا از ميدان جنگ تعبير به موطن شده است. مواطن كثيرة؛ يعني، ميدان‌هاي زياد. امّا مقدار «كثير» را قرآن معيّن نمي‌كند؛ يا بعبارتي، مشخّص نمي‌كند كه تعداد ميدان‌هاي جنگ زمان پيغمبر اكرم (ص) چند تا بوده است؟
ولي بر اساس رواياتي كه داريم ميدان‌هاي جنگي كه در زمان پيغمبر(ص) واقع شده هشتاد جنگ بوده است: 27 غزوه و 53 سريّه.
تعريف غزوه و سريّه
جنگي كه شخص پيامبر اكرم (ص) در آن شركت داشته‌اند، غزوه و جنگ‌هايي كه رسول اكرم (ص) شخصاً در آن شركت نداشته و اعزام لشكر مي‌كردند، سريّه ناميده شده است كه جمعش سراياست.
در مورد وجه تسميه‌ي سريه بعضي گفته‌اند كه از «سرّ» مشتق است و چون لشكر را پنهاني اعزام مي‌كردند تا دشمن باخبر نباشد، از اين‌جهت سريّه گفته شده است، ولي اين حرف به نظر درست نمي‌آيد، چون سريّه مشتق از سري است نه از سرّ.
ظاهراً بهتر اين است كه بگوييم: سَرِيّ؛ يعني، چيز نفيس و شريف. چون موقعي كه مي‌خواستند اعزام لشكر كنند بدليل نبودن پيامبر اكرم (ص) در جبهه‌ي جنگ لازم بود اشخاص برجسته و زبده‌اي را انتخاب كنند تا لايق اداره‌ي لشكر در غياب پيغمبر اكرم (ص) باشند و لذا چون افراد زُبْدَه و شريف و سريّ را انتخاب مي‌كردند بدين جهت سريّه گفته شده است.
مقدار و تعداد «كثير» هشتاد است!
به هر حال تعداد جنگ‌هاي زمان پيغمبر(ص) كه قرآن با كثير تعبير فرموده جمعاً هشتاد جنگ بوده كه مؤيّدي هم بر اين مطلب داريم. در تاريخ آمده است: متوكّل ـ خليفه‌ي عبّاسي ـ بيمار شد و نذر كرد اگر از اين بيماري شفا يابد مبلغ كثيري را انفاق كند، امّا معيّن نكرد كه چه مقدار باشد. وقتي بهبودي حاصل شد متحيّر ماند كه چقدر بدهد تا به نذرش وفا كرده باشد.
فقهاي زمان را احضار كرد و مسئله را از آنها پرسيد، هر كدام چيزي گفتند ولي مدركي براي اثبات مدّعاي خود نداشتند. عاقبت گفتند: تنها راه حلّ مشكل، استفسار از ابن الرّضا؛ يعني، امام هادي (ع) است. از ايشان كه سؤال كردند، آن حضرت (ع) فرمودند: بايد هشتاد درهم يا هشتاد دينار بدهي! علماي ديگر مدرك خواستند و گفتند: شما به چه دليل كثير را به هشتاد معنا مي‌كنيد؟ فرمود: چون تعداد جنگ‌هاي پيغمبر اكرم (ص) كه قرآن از آنها به كثير تعبير فرموده، هشتاد جنگ بوده است.
ماجراي غزوه‌ي حنين
{ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ ... وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ } ؛
«و در روز حنين [نيز] شما را ياري كرد.»
البته غزوه‌ي حنين نيز از همان مواطن كثيره و يكي از آن هشتاد جنگ است، ولي مستقلاً ذكر شده است. معلوم مي‌شود وقوع يك حادثه‌ي عبرت‌انگيز در غزوه‌ي حنين موجب شده كه مستقلاً نام برده شود. حنين، سرزميني ميان مكّه و طائف بوده كه به تناسب وقوع جنگ در آنجا، غزوه‌ي حنين نام گرفته است؛ همانگونه كه غزوه‌ي بدر و اُحد و خيبر بخاطر مكان وقوعشان اين نام‌ها را گرفته‌اند.
جريان غزوه‌ي حنين از اين قرار بوده كه در سال هشتم هجرت، دَه هزار لشكر از مدينه مجهّز شده و به سمت مكّه آمدند. اهل مكّه هم مقاومت نكردند و مكّه بدون خونريزي فتح شد. وقتي خبر فتح مكّه به قبيله‌ي هوازن كه در طائف بودند، رسيد آنها متوحّش شدند. مالك بن عوف، رئيس قبيله، فرماندهان لشكر خود را احضار كرد و به آنها گفت: اسلام، مكّه را فتح كرده است و ما مي‌ترسيم متعرّض ما هم بشود؛ ما بايد قبل از اينكه آنها متعرّض ما بشوند، به آنها هجوم ببريم. لذا لشكري تجهيز كرد و به سمت مكّه حركت كردند تا اينكه به حنين رسيدند و در آنجا متمركز شدند. رسم اين بود كه وقتي مي‌خواستند بطور قاطع به ميدان جنگ بروند اموال وزن و بچّه‌هايشان را با خود مي‌بردند تا با همراه بودن آنها، براي جنگ با دشمن تصميم قاطع بگيرند و فرار نكنند. پس با اموال و اهل و عيالشان آمدند و حتّي رئيسشان دستور داد غلاف شمشيرها را هم بشكنيد؛ يعني، اين شمشير ديگر به غلاف نخواهد رفت تا دشمن را از پا درآوريم. سپس گفت: لشكر اسلام كه حركت كند اوّل سپيده‌ي صبح به اينجا مي‌رسند. شما در شكاف كوه‌ها و درّه‌ها و لابه‌لاي درختان كمين كنيد و چون اوّل صبح هنوز هوا تاريك است، شما به آنها شبيخون بزنيد و از همه طرف حمله كنيد تا غافلگير شوند! همين كار را هم كردند.
عُجب و غرور، علّت شكست و سقوط !
وقتي لشكر اسلام نزديك حنين رسيد نماز صبح را خواندند و به سمت حنين سرازير شدند. درست در همان موقع آنها از كمينگاه‌ها بيرون آمدند و مسلمان‌ها را زير رگبار تير گرفتند. لشكر مسلمين دوازده هزار نفر بود كه دَه هزار نفر از مدينه براي فتح مكّه آمده بودند و دو هزار نفر هم بعد از فتح مكّه مسلمان شده و به آنها ملحق شدند و لذا اين لشكر دوازده هزار نفري براي‌شان خيلي اعجاب‌انگيز بود چون تا به آن روز، در هيچ ميدان جنگي، اين چنين لشكري نداشتند. همين كثرت لشكر مغرورشان كرد (پناه بر خدا از بيماري عُجب و غرور) و عُجب آنها را گرفت و گفتند: ما كه اين همه لشكر داريم، حتماً فاتح هستيم. بر اثر همين غرور، خداوند گوشمالي‌شان داد و به خودشان واگذاشت؛ همين كه رگبار تير بر سرشان باريدن گرفت آن دو هزار نفر تازه مسلمان كه هنوز ايمانشان كامل نبود تا ديدند كه غافلگير شدند، فرار كردند. با فرار آنها بقيّه هم فرار كردند و تنها چهار يا نُه يا ده يا حداكثر صد نفر ماندند. اين گوشمالي‌ها درس عبرتي است؛ يعني، شما همان‌هايي بوديد كه در جنگ بدر با 313 نفر پيروز شُديد، در حالي كه افراد لشكر دشمن چند برابر شما بودند. رمزش چه بود كه آنجا با كميِ لشكر فاتح شُديد و اينجا با دوازده هزار نفر فرار كرديد و مغلوب شُديد و رسوايي ببار آورديد. چرا؟
یاری خداوند به دنبال تضّرع و استغاثه
در آنجا رمز كار اين بود كه:
{ إذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ } ؛
چون حال استغاثه‌ي از خدا داشتيد و فهميديد كه كم هستيد و دشمن زياد است و جز خدا هيچ ملجأ و مفزعي نداريد، لذا دست به دعا برداشتيد و از خدا خواستيد كه به شما كمك كند.
{ فَاسْتَجابَ لَكُمْ } ؛
«او هم شما را كمك كرد. »
هم روح شما را قوي كرد و هم دشمنتان را مرعوب ساخت.
{ سَاُلْقِيْْْ في قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ ... } سوره ی انفال آیه ی 12 ؛
{ ... وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ ... } سوره ی انفال آیه ی 10 ؛
آري؛ رمز فتح شما در جنگ بدر، استغاثه و دعا و تضرّع شما و نصرت خدا بود. چون بر خدا توكّل كرديد خدا هم كمكتان كرد.
سفارشهای امام امیرالمومنین (ع) به محمد بن حنفیّه در برخورد با دشمن
در جنگ جمل هم مي‌بينيم وقتي امام اميرالمؤمنين (ع) مي‌خواهد پسرش، محمّد بن حنفيّه را به ميدان بفرستد، در عين حال كه به او تعليم نظامي مي‌دهد او را متوجّه مي‌سازد كه: خيال نكن چون پسر من هستي و من در رأس جمعيّت هستم و جمعيّتي فراوان داريم حتماً پيروزيم؛ نه، تا نصرت خدا نرسد ما كاري از پيش نمي‌بريم. پس پرچم را به دست پسر داد و فرمود:
(تَزُولُ الْجِبالُ وَ لاتَزُلْ، ... أعِرِ اللهَ جُمْجُمَتَكَ تِدْفي اْلاَرْضِ قَدَمَكَ وَ اعْلَمْ أنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللهِ سُبْحانَهُ) نهج البلاغه ی فیض خطبه 11 ؛
«كوه‌ها تكان بخورند تو تكان نخور، پاها را مثل ميخ بر زمين بكوب، جمجمه‌ات را به خدا بسپار و بدان كه تنها ياري از خدا باشد و بس! »
آثار غفلت از یاد خدا
جريان غزوه‌ي حنين نشان داد كه لحظه‌اي غفلت از خدا و اتّكاء به خود و دلگرم شدن به كثرت جمعيّت، سبب شكست فاحش و رسوايي گرديد.
جناب سليمان (ع) ، پيغمبري با آن عظمت و بزرگواري كه مولاي ما چنين از او تعبير مي‌كند:
(الَّذِي سُخِّرَ لَهُ مُلْكُ الْجِنِّ وَ اْلاِنْسِ مَعَ النُّبُوَّةِ وَ عَظِيمِ الزُّلْفَةِ ) نهج البلاغه ی فیض خطبه ی 181 ؛
كسي كه علاوه بر داشتن مقام نبوّت، بر جنّ و انس سلطنت داشت، همين كه لحظه‌اي تكيه به مشيّت خود كرد و إن‌شاء الله نگفت، مبتلا به مصيبتي بزرگ گرديد كه خدا مي‌فرمايد:
{ وَ لَقَدْ فَتَنّا سُلَيْمانَ وَ ألْقَيْنا عَليََ كُرْسِيِّهِ جَسَداً } ؛
«ما سليمان را مبتلا كرده و جسدي روي تختش انداختيم. »
در روايات آمده كه حضرت سليمان همسران متعدّد داشت؛ پيش خود تصميم گرفت و گفت: فرزندان متعدّد توليد مي‌كنم تا همه شمشير زن باشند و در راه خدا جهاد كنند. ولي ان‌شاء الله نگفت! خدا هم چنان كرد كه هيچ كدام از آن زن‌هاي متعدّدش حامل نشدند جز يكي! آن هم بچّه‌اي ناقص‌الخلقه آورد كه فقط نصف بدن داشت! جسدي روي تختش انداختند تا بفهمانند يك لحظه غفلت از خدا و تكيه بر مشيّت خود، نتيجه‌اش اين است. ترك اوليََ كرد و تنبيه شد.
{ ثُمَّ أنابَ } سوره ی ص آیه ی 34 ؛
«و آنگاه به حالِ انابه درآمد [و گفت:] . »
{ رَبِّ اغْفِرْ لي ْْْ... } سوره ی ص آیه ی 35 ؛
«اي خداي من؛ مرا بيامرز. »
ان شاء الله نگفتن سبب نزول بلا !!
پس مطلب براي بزرگان عالَم بقدري باريك است كه با كوچكترين لغزشي، بلا بر سرشان مي‌آيد. البته ما را به بسياري از گناهانمان مؤاخذه نمي‌كنند، زيرا ما همچون بچّه‌ي بي‌تميزي هستيم كه در حضور سلطان پا دراز مي‌كند و آواز مي‌خواند و كلّه معلّق مي‌زند و مؤاخذه هم نمي‌شود، امّا نخست‌وزير كوچكترين نگاه يا حركت غير مؤدّبانه انجام دهد فوراً مورد اخذ و عقاب قرار مي‌گيرد.
ما چون شناختمان نسبت به خدا كودكانه است، از اين بي‌ادبي‌ها در حضور خدا زياد داريم و اخذمان نمي‌كنند. امّا پيامبران و بزرگان را بخاطر كوچكترين ترك اوليََ چوبشان مي‌زنند. براي آنها مطلب بسيار باريك است. يك ان‌شاء الله نگفتن در لفظ، ترك اوليََ بود و براي جناب سليمان سبب نزول بلا شد. در حالي كه ما فراوان در كارها ان‌شاء الله نمي‌گوييم و (به ظاهر) چوب هم نمي‌خوريم. برخي هستند كه گفتن ان‌شاء الله را مناسب شأن خود نمي‌بينند و آن را منافي با قاطعيّت گفتار خود مي‌دانند، در حالي كه حتّي به شخص پيامبر اكرم (ص) در سوره‌ي كهف خطاب شده است:
 { وَ لاتَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً 23 إلاّ أنْ يَشآءَ اللهُ ... 24 } سوره ی کهف آیات 23 و 24 ؛
«هرگز نگو من فردا اين كار را مي‌كنم مگر اينكه [بگويي] اگر خدا بخواهد.»
در شأن نزول آيه آمده است كه جمعي از علماي يهود براي آزمايش پيامبر آمدند و راجع به سه مطلب سؤال كردند: يكي درباره‌ي اصحاب كهف، دوّم درباره‌ي ذوالقرنين، و سوّم درباره‌ي روح.
رسول خدا (ص) هم بايد از طريق وحي جواب بدهد:
 { وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَويََ 3 إنْ هُوَ إلاّ وَحْيٌ يُوحيََ 4} سوره نجم آیات 3 و4  ؛
فرمود: فردا بياييد جواب مي‌دهم و نفرمود: إن‌شاء الله! جبرئيل نيامد و وحي خدا نازل نشد! فردا آمدند جواب نبود، پس‌فردا آمدند، باز جواب داده نشد، سه روز تا پانزده روز، بلكه تا چهل روز هم نوشته‌اند كه وحي الهي قطع شد. در اين صورت طبيعي است كه مردم حرف‌هايي مي‌زنند، دشمنان و منافقان دست‌آويزي پيدا كرده و عليه پيامبر اكرم (ص) سخناني پخش مي‌كنند.
بعد از پانزده يا چهل روز، جبرئيل نازل شد و سوره‌ي كهف را كه ماجراي اصحاب كهف و ذوالقرنين را بيان مي‌كند، آورد و خاطرنشان كرد كه:
 { وَ لاتَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً 23 إلاّ أنْ يَشآءَ اللهُ... 24 } سوره کهف آیات 23 و 24 ؛
«هرگز نگو من فردا فلان كار را مي‌كنم مگر اينكه بگويي إن‌شاء الله. »
اين ترك اوليََ است. ترك اوليََ؛ يعني، كار خوب‌تر را واگذاشتن و كار خوب را انجام دادن كه گاهي ممكن است براي انبياء (علیهم السلام) آن هم با تقدير خدا پيش بيايد تا مردم درباره‌ي آنها غلوّ نكنند و آنها را كامل بالذّات و شبيه خدا ندانند و علاوه بر اين، پايه‌ي عصمت آنها را نيز تحكيم مي‌كند و معلوم مي‌شود تمام جزئيات كارشان تحت مراقبت شديد خداوند است، و حتّي براي يك ترك اوليََ مؤاخذه مي‌شوند! پيداست كه هرگز گناه و عصياني از آنها صادر نمي‌گردد.
مؤاخذه‌ي انبياء و اولياء در ترك اوليََ
از يكي از همسرانشان نقل شده است كه: يك شب ديدم پيامبر (ص) در بسترش نيست. آن فكر كه براي هر زن هووداري پيدا مي‌شود در من پيدا شد، خيال كردم نزد همسران ديگرش رفته است. برخاستم و دنبالش گشتم، ديدم در گوشه‌ي اتاق به سجده افتاده و در حالي كه گريه مي‌كند اين كلمات را مي‌گويد:
(رَبِّ لاتَكِلْنيْْْ إليََ نَفْسيْْْ طَرْفَةَ عَيْنٍ أبَداً) ؛
«خدايا؛ مرا يك چشم به هم زدن به خودم وامگذار. »
گفتم: يا رسول الله؛ شما هم اينطور دعا مي‌كنيد؟! فرمود: چگونه چنين دعا نكنم؟ يونس پيامبر يك لحظه به خود واگذاشته و ترك اوليََ از او صادر شد، و محكوم به زندان گرديد! آن هم چهل شبانه‌روز در شكم ماهي؛ كه در قرآن آمده است:
 { وَ ذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَناديََ فِي الظُّلُماتِ أنْ لا إلهَ إلاّ أنْتَ سُبْحانَكَ إنِّي كُنْتُ مِنَ الظّالِمِينَ 87 فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ 88} سوره ی انبیاء آیات 87 و 88 ؛
«و ذا النّون [يونس] را به ياد آور در آن هنگام كه خشمگين [از ميان قوم خود] رفت و چنين مي‌پنداشت كه ما بر او تنگ نخواهيم گرفت [امّا در موقعي كه در كام نهنگ فرو رفت] در ميان آن ظلمت‌ها فرياد زد: خداوندا؛ جز تو معبودي نيست، منزّهي تو، من از ستمكارانم. ما دعاي او را اجابت كرده و از آن غم نجاتش داديم و ما همينگونه مؤمنان را نجات مي‌دهيم. »
ترك اوليََ براي انبيا موجب اخذ و عقاب مي‌شود و اين درس عبرت براي ماست كه هيچ وقت خدا يادمان نرود، در دنيا و آخرت چوب مي‌خوريم.
مردي خدمت حضرت اميرالمؤمنين (ع) آمد، خواست بنشيند يادش رفت بسم الله بگويد، زمين خورد و سرش شكست. امام (ع) فرمود: آيا فهميدي چرا سرت شكست؟ براي اينكه بسم الله نگفتي. وقتي بنا شود كه براي يك بسم الله نگفتن سرِ آدم بشكند پس امّتي كه در تمام شؤون زندگي بسم الله يادش مي‌رود چقدر بايد در ميان اين امّت سرها بشكند و دست‌ها بريده و شكم‌ها دريده شود. مگر ساده است؟ خالق را از محيط زندگي كنار زدن و دل به مخلوق‌هاي عاجز و ناتوان بستن و آن وقت زندگي خوش داشتن؟ اين، شدني نيست.
 خالق و صاحب خود را شناخته ایم!
ما هنوز نفهميده‌ايم در اين عالم هستي احتياجمان به كيست؟ نفهميدن اين حقيقت، ريشه‌ي همه‌ي نفهمي‌هاست!! ما نفهميده‌ايم اين زميني كه زير پاي ما فرش است به امر چه كسي فرش است؟ اين زمين، مَرْكب بسيار چموشي است، چند ثانيه رعشه به شانه‌اش بيفكند زلزله‌ي ويرانگري پيدا مي‌شود كه زندگي ما را به هم مي‌ريزد. پس كيست كه اين مركب چموش را براي ما رام كرده است؟
{ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اْلاَرْضَ ذَلُولاً ْْْ... } سوره ی ملک آیه ی 15 ؛
«اوست [خدا] كه زمين را براي شما رام كرده است. »
ما نفهميده‌ايم اين آسمان كه بر سرِ ما سقف است به دستور چه كسي سقف است؟ اين خورشيد كه با طلوع و غروب منظّم خود به ما نور و حرارت مي‌دهد، تر و خشكمان مي‌كند به دستور كيست؟ اين شب و روزي كه با رفت و آمد دقيق و منظّم خود، ما را خواب و بيدار مي‌كند به دستور كيست؟ اين قلبي كه در سينه‌ي ما در حال ضربان است و خون مي‌سازد و به رگ‌ها مي‌فرستد و ما را زنده نگه مي‌دارد به دستور كيست؟ اگر اينها را مي‌فهميديم و صاحب خود را مي‌شناختيم اينچنين خود را در مقابل موجوداتِ عاجز و ناتوان، صاحبان زور و زر، كوچك نمي‌ديديم و اظهار ذلّت نمي‌كرديم و گوش به فرمان او مي‌داديم كه:
{ وَ لاتَدْعُ مِنْ دُونِ اللهِ ما لايَنْفَعُكَ وَ لايَضُرُّكَ فَإنْ فَعَلْتَ فَإنَّكَ إذاً مِنَ الظّالِمِينَ 106 وَ إنْ يَمْسَسْكَ اللهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إلاّ هُوَ وَ إنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلا رادَّ لِفَضْلِهِ ...107} سوره یونس آیات 106 و 107 ؛
«مخوان بجاي خدا كسي را كه نه سودي به حال تو دارد و نه زياني كه در اين صورت، از ستمكاران خواهي بود. اگر خدا به تو زياني برساند هيچ قدرتي نمي‌تواند آنرا برطرف سازد و اگر براي تو خيري بخواهد كسي جلوگير فضل او نخواهد بود. »
عجب و غرور ، علّت فرار در غزوه ی حنین
به هر حال، سراغ آن فراري‌هاي غزوه‌ي حنين برويم؛ آنها فرار كردند و علّت فرارشان همان بود كه مي‌فرمايد:
 { إذْ أعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ } ؛
«زيادي جمعيّتتان شما را به اعجاب آورد [كه دوازده هزار جمعيت داريم و هرگز مغلوب نخواهيم شد] . »
 { فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً } ؛
«ولي اين زيادي جمعيت نتوانست مشكل شما را حل كند. »
 { وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ اْلاَرْضُ بِما رَحُبَتْ } ؛
«زمين با اين وسعت بر شما تنگ شد [و شما در تنگنا قرار گرفتيد]. »
دشمن از همه طرف شما را محاصره كرد.
 { ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ } ؛
«نتيجتاً شما پشت به دشمن كرده و فرار كرديد. »
ما كه قبلاً گفته بوديم:
 { يا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلاتُوَلُّوهُمُ اْلاَدْبارُ } ؛
«اي كساني كه ايمان آورده‌ايد؛ وقتي در ميدان جنگ با دشمن روبرو شُديد ديگر پشت به آنها نكنيد. »
 { وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ ... فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللهِ وَ مَأواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ } سوره انفال آیات 15 و 16 ؛
«هر كس در ميدان جنگ به دشمن پشت كند . . . بازگشت به غضب خدا كرده و جايگاهش جهنم خواهد بود و آن بد جايگاهي است. »
تمام آن جمعيت كثير فرار كردند و فقط چند نفر باقي ماندند كه در ميان آنها اميرالمؤمنين (ع) پروانه‌وار گرد پيغمبر اكرم (ص) مي‌گشت و هجوم دشمن را دفع مي‌كرد. در اين موقع رسول اكرم (ص) به عبّاس، عموي خود فرمود: بالاي بلندي برو و فرياد بزن كه اينها برگردند. چون آنها خيال مي‌كردند كه پيامبر اكرم (ص) به شهادت رسيده‌اند. عبّاس كه صداي بلندي داشت بالاي بلندي رفت و صدا زد:
(يا مَعْشَرَ الْمُهاجِرِينَ وَ اْلاَنْصارِ؛ يا أصْحابَ بَيْعَةِ الشَّجَرَةِ؛ إليََ أيْنَ تَفِرُّونَ؟ هذا رَسُولُ اللهِ! ) ؛
«اي گروه مهاجر و انصار؛ شما وعده‌ي حمايت به پيغمبر داده بوديد كه از او دفاع كنيد، كجا فرار مي‌كنيد؟ رسول خدا اينجاست. »
خدايي كه دلها بدست اوست، دلهاي آنها را قويّ كرد. آنجا كه به خود تكيه كردند گوشماليشان داد و قلب‌ها را ضعيف و مرعوب ساخت و فرار كردند. حالا بايد كمكشان كند تا اسلام محفوظ بماند، و لذا همه‌ي آنها كه در حال فرار بودند با قوّت قلب تمام برگشتند و گفتند: لبّيك لبّيك يا رسول الله؛ و چنان قوي شدند كه به لشكر مهاجم حمله بردند، اين بار دشمنان مرعوب شدند.
 { سَاُلْقيْْْ في قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ } ؛
«من هستم كه دلها را مرعوب مي‌كنم و من هستم كه دلها را مطمئن و محكم مي‌سازم. »
به دشمن مهاجم حمله بردند و جمع كثيري از آنها را كشتند و جمع زيادي اسير گرفتند و اموال فراواني به غنيمت آوردند. البته لشكر مغلوب بعداً توبه‌كار شدند و خدمت پيامبر اكرم (ص) آمدند و پيامبر اكرم (ص) نيز قبولشان كردند و اسيرانشان را آزاد و اموالشان را به خودشان برگرداندند.
آن سه ( بزرگوار !!! ) هم جزء فراري‌ها بودند!
در ميان كساني كه فرار كردند آن سه (بزرگوار!!!) هم بودند. نه تنها شيعه، بلكه منابع سنّي هم فرار آنها را نوشته‌اند؛ منتها تلاش مي‌كنند كه فرار كردن آنها را توجيه كنند.
صاحب اَلـْمَنار كه يك مفسّر سنّي است مي‌گويد: فرار آنها از ترس و ضعف ايمان نبوده بلكه فرار در آن شرايط، يك مطلب عادي است. وقتي كه دشمن تيرباران كرد، گروه تازه‌مسلمان فرار كردند و بقيه هم رفتند. اين يك امر طبيعي است و دليل بر ضعف ايمان نيست!
ما هم عرض مي‌كنيم: شما اين را مي‌گوييد ولي شنونده بايد عاقل باشد، فعلاً ما هستيم و قرآن كه در اين آيه خطاب به همه‌ي آنها فرموده:
{ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ } ؛
«شما از ميدان جنگ فرار كرديد. »
شما (صاحب المنار) هم كه قبول داريد آنها جزء فراريان بودند، حالا ما اين آيه را كنار آن آيه كه قبلاً خوانديم مي‌گذاريم كه مي‌فرمايد:
{ وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ ... فَقَدْ بآءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللهِ وَ مَأواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ } سوره انفال آیه ی 16 ؛
«كساني كه به دشمن پشت كرده و فرار كنند . . . مغضوب خدا و جهنّمي هستند. »
اين دو آيه را كنار هم بگذاريم، نتيجه چه مي شود؟ خود شما بفرماييد.
سکینه ، مولود ایمان
البته آنان كه توبه‌ي واقعي داشته باشند خدا هم مي‌پذيرد كه مي‌فرمايد:
 { ثُمَّ يَتُوبُ اللهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَليََ مَنْ يَشآءُ وَ اللهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ } ؛
«پس از آن، خدا توبه‌ي هر كس را كه بخواهد مي‌پذيرد، خدا آمرزنده و مهربان است. »
بعد مي‌فرمايد: خداوند بر دل اهل ايمان سكينه نازل كرد؛ همانهايي كه كنار پيامبر ماندند و فرار نكردند، آنها مؤمن واقعي بودند.
 { ثُمَّ أنْزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَليََ رَسُولِهِ وَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ } ؛
«خداوند سكينه را بر دل پيامبر و اهل ايمان نازل كرد. »
 { وَ أنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها } ؛
«و لشكرياني كه شما آنها را نمي‌ديديد نازل كرد. »
هم از درون داراي سكونت قلبي شدند و هم از بيرون؛ خدا ملائكه را به كمكشان نازل فرمود.
 { وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزآءُ الْكافِرِينَ } ؛
«خدا كافران را عذاب كرد و كيفر كافران نيز همين است. »
سكينه، يك نوع حالت آرامش مخصوصي است كه در دل اهل ايمان وارد مي‌شود و مولود ايمان است. هر كه ايمانش كامل‌تر است سكينه‌ي بيشتري دارد. همه‌ي انبيا داراي سكينه هستند، كسي كه اين حال را دارد هيچ اضطراب و نگراني و دو دلي نخواهد داشت و محكم و ثابت و استوار خواهد بود.
حضرت ابراهيم (ع) سكينه داشت. وقتي او را به منجنيق گذاشته و به آتش انداختند در بين راه كه به كام آتش مي‌رفت جبرئيل آمد:
 { هَلْ لَكَ مِنْ حاجَةٍ } ؛
«احتياج به كمك داري؟ »
معلوم است كه جبرئيل امين، خيلي قويّ و نيرومند است. همان كسي است كه پنج شهر قوم لوط را در يك لحظه واژگون كرد.
ابراهيم (ع) فرمود: بله؛ نيازمندم ولي نه به تو. تو هم يك گدا در اين خانه هستي من هم يك گدا. گدا كه به گدا اظهار حاجت نمي‌كند. ربّ من نجات‌بخش من است. گفت: بسيار خوب؛ پس از او بخواه كه نجاتت دهد. فرمود:
(عِلْمُهُ بِحاليْْْ حَسْبيْْْ عَنْ مَقاليْْْ) ؛
«او كه مي‌بيند در چه حالي هستم نيازي به گفتن ندارد. »
البته اين سخن منافات با دعا ندارد، زيرا انبيا و اولياي خدا سراسر وجودشان در حال دعاست. همين احساس حاجت، خود حال دعاست. منتها آن را به لفظ نمي‌آورد و لذا گفت: حَسْبيْْْ عَنْ مَقاليْْْ؛ نياز به گفتن ندارد. خدا هم فرمود:
 { قُلْنا يا نارُ كُونيْْْ بَرْداً وَ سَلاماً عَليََ إبْراهِيمَ } سوره انبیاء آیه ی 69 ؛
«گفتيم اي آتش؛ سرد و سالم باش بر ابراهيم. »
ما هم به آتش دستور داديم كه حق نداري او را بسوزاني. بايد براي او گلستان و بَرد و سلام شوي. اين حالت، سكينه است كه مولود ايمان كامل است.
حضرت موسي (ع) وقتي با بني‌اسرائيل در چنگال لشكر فرعون گرفتار مي‌شود، از پيش رو درياي موّاج و از پشت سر هم فرعون قهّار. قرآن نقل مي‌كند كه:
 { فَلمّا تَراءَ الْجَمْعانِ } ؛
«وقتي اين دو گروه به هم رسيدند. »
 { قالَ أصْحابُ مُوسيََ إنّا لَمُدْرَكُونَ } ؛
«همراهان موسيََ فريادشان بلند شد كه [اي واي] گرفتار شديم. »
جناب موسي (ع) با كمال وقار و آرامشِ جان فرمود:
 { ... كَلاّ إنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ } ؛
«نه، هرگز چنين نيست؛ همانا خداي من با من است و هدايتم خواهد كرد. »
چقدر اين ايمان ارزنده است! مي‌گويد: خدا با من است. من به دستور خدا عمل كردم و او راه را براي من باز مي‌كند. از عمق جان مي‌گويد: خدا با من است و ترسي ندارم. خدا هم فرمود:
 { فَأوْحَيْنا إلي مُوسيََ أنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ } ؛
«به موسي گفتيم با همين عصا دريا را بزن. »
اي عجب عصا با درياي موّاج چه مي‌كند!
 { فَانْفَلَقَ ... } سوره شعراء آیات 61 تا 63 ؛
همين كه عصا را به دريا زد، دريا شكافته شد و آبها كنار رفت! جاده و راه باز شد و لشكر موسي عبور كردند و فرعون و لشكرش به دنبال آنها آمدند و غرق شدند. اين هم سكينه است كه موسي (ع) واجد آن بود.
روز عاشورا افراد دشمن به هم نشان مي‌دادند كه: (اُنْظُرُوا إلَي الْحُسَيْنِ لايُباليْْْ بِالْمَوْتِ) ؛ «حسين را بنگريد اصلاً باكي از مرگ ندارد.»
آنها مي‌كوشيدند كه يكي يكي اصحابش را بكشند، و بعد خودش را دستگير كنند ولي با كمال تعجّب مي‌ديدند هرچه مصيبت بيشتر بر او فشار مي‌آورد برافروخته و محكم‌تر مي‌شود. از يكي از دشمنانش نقل شده كه گفته است: (وَ اللهِ ما رَأيْتُ قَطُّ مَكْثُوراً قَدْ قُتِلَ وُلْدُهُ وَ أهْلُ بَيْتِهِ وَ أصْحابُهُ أرْبَطَ جَأشاً مِنَ الْحُسَيْنِ إنَّ الرِّجالَ يَشُدُّونَ عَلَيْهِ فَيَشُدُّ عَلَيْهِمْ فَيَنْهَزِمُونَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ كَأنَّهُمُ الْجَرادُ الْمُنْتَشِرُ)؛ «به خدا قسم، من در تمام عمرم كسي را قويّ القلب‌تر از حسين نديده‌ام! كسي كه در محاصره‌ي دشمن قرار گرفته، فرزندان و خاندان و يارانش كشته شده‌اند، لشكر به او هجوم مي‌آوردند و او يك تنه به آنها هجوم مي‌برد! از مقابلش مي‌گريختند و مانند ملخها پراكنده مي‌شدند.»
اين سكينه و آرامش قلب است. خودشان سكينه داشتند و افراد باسكينه را هم مي‌پروراندند.
توطئه ي هارون براي شهادت امام كاظم (ع)
فردا، 25 رجب، روز شهادت حضرت امام كاظم (ع) است. مناسب است مطالبي را نيز در مورد آن حضرت ذكر كنيم و به محضر مقدّسشان عرض ادب نماييم؛
هارون از طرق مختلف مي كوشيد آن حضرت را به شهادت برساند، به هر كدام از فرماندهان لشكرش پيشنهاد قتل امام(ع) را مي كرد اجابت نمي كردند تا اينكه به نقل مرحوم علاّمه ي مجلسي (ره) از يك كشور غير اسلامي افرادي را خواست، پنجاه نفر براي او فرستادند كه به شرارت شناخته شده بودند. اوّل امتحانشان كرد و پرسيد: خداي شما كيست؟ دين شما چيست؟ گفتند: ما خدايي نمي شناسيم و ديني نداريم! حتّي زبانِ عربي هم نمي دانستند. گفت: اينها براي اين كار خوبند. همه را به زندان فرستاد كه امام (ع) را به قتل برسانند. خودش هم از دريچه ي مشرف به زندان تماشا مي كرد كه چه مي كنند. ديد وقتي وارد زندان شدند در حالي كه شمشيرها به دستشان بود تا چشمشان به امام(ع) افتاد بدنشان شروع به لرزيدن كرد و شمشيرها از دستشان افتاد و نتوانستند بايستند و در مقابل امام(ع) به زمين افتادند؛ امام دست بر سرشان مي كشيد و ابراز ملاطفت مي فرمود. هارون ديد بدتر شد. اگر اين جريان در ميان مردم منتشر شود رسوايي او بيشتر خواهد شد. دستور داد آنها را بي سر و صدا از بغداد بيرونشان كنند. آنها هم بدون اجازه خواستن از هارون سوار شدند و رفتند. امام كاظم(ع) مراقب بود كه سكينه ي روحي و ايمان اصحابش را حفظ كند. به بعضي مي فرمود: در دستگاه حكومت هارون نباشيد، و به بعضي ديگر مي فرمود: شما بايد در آنجا باشيد.
سفارش امام کاظم (ع) به صفوان که یاور ظالم مباش!
صفوان بن مهران، يك مرد سرمايه دار و شتردار بود و به مردم شتر كرايه ميداد؛ مانند كساني كه امروز وسيله ي نقليه دارند و كرايه مي دهند. صفوان نزد هارون منزلتي داشت و در سفرها به او شتر كرايه مي داد، ضمن اينكه از محبّين امام کاظم (ع) هم بود. امام (ع) او را احضار كردند و فرمودند : من تو را آدم خوبي مي دانم، ولي يك كار تو بد است! عرض كرد: آقا؛ آن كار چيست؟ بفرماييد تا آن را ترك كنم. فرمود: شترهاي خود را به اين مرد (هارون) كرايه ميدهي، اين كار تو را نمي پسندم. عرض كرد: من شترها را در سفر معصيت به او نمي دهم، در سفر حجّ به او كرايه مي دهم و خودم همراهشان نمي روم، كارگران من مي روند. فرمود: آيا بقیه كرايه اش مي ماند تا برگردد و بدهد يا خير؟ گفت: بله، مقداري را اوّل مي دهد و بقيه را بعد از مراجعت. فرمود: طبعاً دوست داري كه او زنده بماند تا برگردد و پول تو را بدهد. آيا اينطور نيست؟ گفت: بله، همين طور است. فرمود :
(مَنْ أحَبَّ بَقاءَهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ) ؛
«هر كه دوستدار زنده ماندن ظالمان باشد از آنها حساب ميشود. »
او سخت دگرگون و وحشت زده شد، رفت و تمام شتران خود را فروخت تا آخر عمري در جرگه ي ظالمان نباشد. هارون فهميد و او را احضار كرد. گفت: شنيده ام شترانت را فروخته اي، چرا؟ گفت: بله، چون پير شده ام و نمي توانم خودم همراه شترها بروم، كارگران هم خوب نمي رسند، ناچار آنها را فروختم. گفت: نه، مطلب اين نيست، مي دانم چرا فروختي، تو به دستور موسي بن جعفر اين كار را كرده اي! اگر سابقه ي دوستي ديرينه ام با تو نبود تو را مي كشتم.
سفارش امام کاظم (ع) به علی بن یقطین که یاور مظلوم باش !
امّا از آن طرف به عليّ بن يقطين مي فرمود : تو در دستگاه هارون بمان. او منصب وزارت داشت؛ يعني، شخص دوّم مملكت آن روز بود. چندي بعد آمد و گفت: آقا؛ من از دستگاه حكومت خسته شده ام، ميخواهم استعفا كنم و كنار بيايم. فرمود: نه، تو بايد آنجا بماني!!
(فَإنَّ لَنا بِكَ اُنْساً وَ لاِخْوانِكَ بِكَ عِزّاً) ؛
«بودن تو در آنجا مايه ي آرامش قلب ما و موجب عزّت مسلمانان است. »
بعد فرمود: تو ضمانت يك كار را به من بده، من هم ضمانت سه چيز را به تو مي دهم. تو ضمانت كن كه هرگاه شيعيان ما در دستگاه هارون گرفتار شدند كمكشان كني و حلّ مشكل نموده و از گرفتاري نجاتشان بدهي، من هم ضمانت ميكنم كه هرگز شمشير به تو اصابت نكند و هرگز زير سقف زندان نروي و فقر هم به خانه ات راه نيابد.
خودش سالها در زندان مي مانَد ولي ميكوشَد كه دوستانش ـ آنها كه خدمتگذار مردمند ـ آسوده و محترم بمانند. دورادور هم مراقب عليّ بن يقطين بود كه اگر مشكلي برايش پيش آمد در مقام حلّ آن برآيد.
شگفتی علی بن یقطین از نامه ی امام (ع) !
مسئله اي در ميان شيعه پيش آمد كه آيا در وضو از سرِ انگشتان پا تا روي قبّه بايد مسح كشيد يا از قبّه ي پا تا سرِ انگشتان؟
عليّ بن يقطين به امام (ع) كه در حجاز بودند نامه اي نوشت و اين مطلب را سؤال كرد. جواب نامه به خط خود امام (ع) آمد كه تو از اين به بعد اين طور وضو بگير: صورتت را بشوي، دستها را از سرِ انگشتها تا مِرفَق بشوي، بعد تمام سر را و ظاهر و باطن گوشها را مسح كن، بعد پاها را هم بشوي.
عليّ بن يقطين نامه را كه خواند تعجّب كرد كه اين دستور وضوي سنّي است! وضوي شيعه مسلّم به اين كيفيت نيست. ولي گفت: من وظيفه اي جز تبعيّت از دستور امام ندارم و بايد به همين كيفيت وضو بگيرم. مدّتي گذشت تا اينكه دشمنان عليّ بن يقطين از او نزد هارون سعايت كردند و به او گفتند: اين عليّ بن يقطين كه نزد شما اين قدر قربِ منزلت دارد ؛رافضي و از دوستان موسي بن جعفر است و در خفا براي روي كار آمدن او فعاليّت دارد. او گفت: من كه هيچ نقصي در او نديده ام و باور نمي كنم. عاقبت گفتند : در وضو او را امتحان كن! ـ چون يك اختلاف روشني كه سنّي با شيعه دارد در وضو است ـ در خلوت مراقب او باش و ببين چطور وضو مي گيرد. عليّ بن يقطين نيز عادت داشت كه در جاي خلوت وضو بگيرد و نماز بخواند. يك روز هارون او را به بهانه ي اينكه كار ضروری دارد در كاخ، نزد خود نگه داشت. موقع نماز كه شد او به جاي خلوتي رفت تا وضو بگيرد. هارون از جايي كه او نبيند مراقبش بود امّا ديد او بر خلاف گفته ي سعايت كنندگان به همان كيفيت اهل تسنّن وضو گرفت نه به روش رافضيان. ديگر از شدّت خوشحالي نتوانست خودش را نگه دارد. از مخفيگاه بيرون آمد و گفت: به خدا قسم، ديگر حرف كسي را درباره ات قبول نمي كنم، دروغ ميگفتند كه تو رافضي هستي، من معتقد شدم كه تو مردي صادق و امين هستي و هر كس درباره ات حرفي بزند ديگر باور نخواهم كرد.
چند روز ديگر از طرف امام (ع) نامه آمد كه از اين به بعد به همان كيفيت سابق خود وضو بگير كه محذور برطرف شد.
شهادت امام كاظم(ع)
به مناسبت فردا كه روز شهادتشان است اين چند جمله را عرض ميكنيم :
(أللّهُمَّ صَلِّ عَليََ مُوسَي بْنِ جَعْفَرٍ وَصِيِّ اْلاَبْرارِ وَ إمامِ اْلاَخْيارِ الَّذِي كانَ يُحْيِي اللَّيْلَ بِالسَّهَرِ إلَي السَّحَرِ بِمُواصَلَةِ اْلاِسْتِغْفارِ) ؛
چهار يا هفت يا چهارده سال از اين زندان به آن زندان منتقلش كردند. دوستانش شنيده بودند كه همين روزها امام (ع) را آزاد مي كنند. مي آمدند پشت ديوار زندان مي ايستادند و در كوچه ها مي نشستند و انتظار مي كشيدند تا كي شود امامشان را زيارت كنند. ناگهان روز 25 رجب ديدند درِ زندان باز شد و يك جنازه بيرون آمد، در حالي كه چهار نفر آن را روي دوش گرفته اند. وقتي سليمان، عموي هارون باخبر شد ديد اين كار حتّي براي سياستِ هارون نيز صحيح نيست. دستور داد پسرانش رفتند و جنازه را گرفته و اعلام كردند تا اينكه مردم براي تشييع آمده و با جلالت تمام امام هفتم (ع) را دفن كردند.
 امّا در كربلا، روز عاشورا چه كردند؟ ساعت آخرِ روز، صداي تكبير از لشكر دشمن بلند شد، چه شده است؟! نگاه كردند ديدند رأس مطهّر امام(ع) بالاي نيزه است.
صَلَّي اللهُ عَلَيْكَ يا مَوْلينا، يا أبا عَبْدِ اللهِ الْحُسَيْنِ.

جهت دریافت حدیث هفته برروی اشتراک خبرنامه کلیک کنید.


نام و نام خانوادگی:

پست الکترونیکی:

 عضویت در کانال ارسال حدیث در نرم افزار تلگرام

http://telegram.me/ahadithshia

@ahadithshia

ورود اعضاء

لو گوی ما

لینک به وب سایت احادیث

حاضرین سایت

ما 90 مهمان آنلاین داریم
Joomla Templates and Joomla Extensions by JoomlaVision.Com
علت دفن شبانه حضرت زهرا (سلام الله علیها)
سه شنبه, 23 دی 1399
  علل الشرائع عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْأَسَدِيِّ... ادامه مطلب...
نامگذاری حضرت محسن (علیه السلام) توسط پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)
سه شنبه, 23 دی 1399
 الكافي الْعِدَّةُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْقَاسِمِ عَنْ... ادامه مطلب...
فرمایشات امیرالمومنین (علیه السلام) بعد از خاکسپاری حضرت زهرا (سلام الله علیها)
سه شنبه, 23 دی 1399
 الكافي أَحْمَدُ بْنُ مِهْرَانَ رَحِمَهُ اللَّهُ رَفَعَهُ وَ أَحْمَدُ... ادامه مطلب...
دو رکن از دست رفته مولا امیرالمومنین (علیه السلام)
سه شنبه, 23 دی 1399
 أمالي الصدوق ابْنُ الْمُتَوَكِّلِ عَنْ مُحَمَّدٍ الْعَطَّارِ عَنِ... ادامه مطلب...
حضرت زهرا (سلام الله علیها)اولین کسی که در میان اهل بیت(علیهم السلام) به رسول خدا (صلی الله علیه و آله)ملحق شد
سه شنبه, 23 دی 1399
  الأمالي للشيخ الطوسي الْمُفِيدُ عَنِ الصَّدُوقِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ... ادامه مطلب...
اطاعت از اهلبیت (علیهم السلام) موجب {نظم شریعت و ملّت} و {امامت اهل بیت (علیهم السلام} جلوگیر از تفرقه
چهارشنبه, 16 بهمن 1398
  وَإطَاعَتَنَا (در نسخه ی دیگر : وطَاعَتَنَا ) نِظَاماً لِلْمِلَّةِ، وَ... ادامه مطلب...
اُنس حضرت فاطمه علیها السلام با مادر ، پیش از تولّد
یکشنبه, 27 اسفند 1396
  اُنس حضرت فاطمه علیها السلام با مادر ، پیش از تولّد 1-خديجه رضى اللّه... ادامه مطلب...
باب 66 (کتاب شریف عيون أخبار الرضا عليه السلام ) ثواب زيارت امام علىّ بن موسى الرّضا- عليهما السّلام-
شنبه, 28 بهمن -2
    باب 66 (کتاب شریف عيون أخبار الرضا عليه السلام ) ثواب زيارت امام علىّ... ادامه مطلب...
نامه امام رضا (علیه السلام) به فرزندش امام جواد (علیه السلام)
شنبه, 28 بهمن -2
  نامه امام رضا (علیه السلام) به فرزندش امام جواد (علیه السلام) شیخ صدوق... ادامه مطلب...
فضّه ؛ خدمتگذار حضرت فاطمه (علیها السلام)
دوشنبه, 14 اسفند 1396
فضّه ؛ خدمتگذار حضرت فاطمه (علیها السلام) حضرت فاطمه علیها السلام خدمتگذاری... ادامه مطلب...
شمّه ای از اخلاق ، صفات و کرامات امام یازدهم ابو محمّد بن علیّ العسکری (علیهِما السلام)
چهارشنبه, 17 آذر 1395
    شمّه ای از اخلاق ، صفات و کرامات امام یازدهم ابو محمّد بن علیّ... ادامه مطلب...
مناقبت و شهادتنامه حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام)
شنبه, 28 بهمن -2
  ماجراي تنبّه اسحق ‌بن‌ يعقوب كندي اسحق‌بن‌يعقوب‌كندي،... ادامه مطلب...
صلوات بر حجج طاهره عليهم السلام (از زبان امام حسن عسکری (علیه السلام)
شنبه, 06 آذر 1395
صلوات بر حجج طاهره عليهم السلام (از زبان امام حسن عسکری (علیه السلام)   ... ادامه مطلب...
حکمت نامه امام حسین (علیه السلام)
جمعه, 09 مهر 1395
ويژگىِ عاقل نزهة الناظرـ از امام حسين عليه السلام ـ : چون پيشامد سختى بر عاقل... ادامه مطلب...
سبب بی مهری برخی از اصحاب پیامبر با علی (علیه السلام)
جمعه, 24 بهمن 1399
  سبب بی مهری برخی از اصحاب پیامبر با علی (علیه السلام) خلیل بن احمد از... ادامه مطلب...
ردّالشمس یکی از فضائل مولاامیرالمومنین (علیه السلام)
سه شنبه, 28 خرداد 1398
پانزدهم شوال سالروز به وقوع پیوستن رد الشمس برای مولا امیرالمومنین (علیه... ادامه مطلب...
برخاستن براى تعظيم شنيدن اسم مبارك حضرت مهدی (علیه السلام)
پنجشنبه, 27 اردیبهشت 1397
  [تعظيم شنيدن اسم مبارك] 6 نجمة ايضا ششمين تكليف عباد،برخاستن براى تعظيم... ادامه مطلب...
زيارت امام حسین عليه السلام در روز اربعين ، به روايت صفوان جمّال
دوشنبه, 08 آبان 1396
  زِيارَةُ الأَربَعينَ بِرِوايَةِ صَفوانَ الجَمّالِ 3273.تهذيب الأحكام عن... ادامه مطلب...
زيارت حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در روز بیستم ماه صفر (اربعین) توسط جابر بن عبد اللّه انصارى {بانضمام متن زیارت}
جمعه, 05 آبان 1396
  زِيارَةُ جابِرِ بنِ عَبدِ اللّه ِ الأَنصارِيِّ 3275.مصباح الزائر عن عطا :... ادامه مطلب...
متن كامل خطبه پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در غدير خم
شنبه, 28 بهمن -2
  متن كامل خطبه پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در غدير خم بسم الله... ادامه مطلب...
در سوگ امیر مومنان حضرت علی (علیه السلام)
شنبه, 28 بهمن -2
پس از شهادت امام (علیه السلام)، حسن بن علی (علیه السلام) به خطبه ایستاد وخدا را... ادامه مطلب...
خطبه امام حسن مجتبی (علیه السلام) بعد از شهادت امام امیرالمومنین حضرت علی (علیه السلام)
سه شنبه, 23 خرداد 1396
خطبه امام حسن مجتبی (علیه السلام) بعد از شهادت امام امیرالمومنین حضرت علی... ادامه مطلب...
حَبْلِ اللَّهِ کیانند ؟؟!!
دوشنبه, 12 آبان 1399
  آیه 103 سوره آل عمران وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا... ادامه مطلب...
نشانه‌ های مؤمن راستین
شنبه, 28 بهمن -2
نشانه‌ های مؤمن راستین نمازهای شبانه‌ روزی ما دو قسم است: فرائض و نوافل.... ادامه مطلب...
زیارت اربعین از نشانه های مومن است
شنبه, 28 بهمن -2
در التهذیب از ابا محمد العسکری (علیه السلام) روایت شده که فرمود : وَ رُوِیَ... ادامه مطلب...
دعای حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) برای زائران امام حسین (علیه السلام)
چهارشنبه, 16 مهر 1399
دعای حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) برای زائران امام حسین (علیه السلام) وَ... ادامه مطلب...
جوانى حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هنگام ظهور و پاسخ به شبهات
شنبه, 25 اردیبهشت 1395
جوانى حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هنگام ظهور و پاسخ به شبهات  ... ادامه مطلب...
طول عمر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و پاسخ به شبهات
چهارشنبه, 22 اردیبهشت 1395
  طول عمر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و پاسخ به شبهات بدان شبهۀ... ادامه مطلب...