gototopgototop

چگونگی میلاد با سعادت حضرت بقیة الله الاعظم امام حجت ابن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف

میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 

چگونگی میلاد با سعادت حضرت بقیة الله الاعظم امام حجت ابن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف


مرحوم شيخ صدوق، در كتاب ارزشمند خويش {اكمال الدين، ص ۴٢۴} از «حكيمه» دخت گرانقدر امام جواد عليه السّلام آورده است كه : يازدهمين امام نور حضرت عسكرى عليه السّلام پيام ‌رسانى بسوى من گسيل داشت و مرا به خانه خويش فرا خواند.


هنگامى كه وارد شدم فرمود: «عمّه جان! افطار امشب را نزد ما باش چرا كه امشب، شب مبارك پانزدهم شعبان است و در چنين شبى خداوند، جهان را به نور وجود حجّت خويش، نورباران خواهد ساخت.»


در روايت ديگرى آمده است كه فرمود : «در چنين شبى، حضرت مهدى عليه السّلام ديده به جهان خواهد گشود. همو كه خداوند، زمين را پس از مردنش به دست او و با ظهور او زنده و پرطراوت خواهد ساخت.»
پرسيدم: «سرورم! مادر او كيست؟»
فرمود : «نرجس، بانوى بانوان.»
گفتم: «فدايت گردم! من در او هيچ نشان و اثرى از آنچه نويد مى ‌دهيد، نمى ‌بينم.»
فرمود: «حقيقت همان است كه گفتم، آماده باش!»
پس از اين گفتگو به خانۀ «نرجس» آمدم.
آن وجود گرانمايه به عنوان تجليل و احترام از من، پيش آمد تا كفش هاى مرا درآورد و مرا تكريم كند كه در پاسخ احترام او گفتم: «از اين پس، شما سرور من و سرور خاندانم خواهيد بود.»


او از سخن من شگفت ‌زده شد و گفت: «عمّه جان! چگونه ممكن است در حالى كه شما دختر امام، خواهر امام و عمّۀ امام هستيد و خود بانويى انديشمند و پَرواپيشه و بادرايت و من خدمتگزار شما هستم.»
حضرت عسكرى عليه السّلام گفتگوى ما را شنيد و فرمود: «عمّه جان! خداوند به شما پاداش نيك عنايت فرمايد.»

آن سپيده ‌دم پرخاطره


من، با بانوى بانوان، به گفتگو نشستم و به او گفتم: «دخترم! همين امشب خداوند پسرى گرانمايه به تو ارزانى خواهد داشت، پسرى كه سرور دنيا و آخرت خواهد بود.»


«نرجس» با شنيدن اين نويد، غرق در حياء و آزرم گرديد و در گوشه ‌اى نشست.
من به نماز ايستادم و پس از نماز افطار كردم و براى استراحت به رختخواب رفتم.
درست نيمه شب گذشته بود كه براى نماز نافلۀ شب بپاخاستم. نماز را خواندم، ديدم «نرجس» خواب است و حادثه اى رخ نداده است، به تعقيبات نماز نشستم و بار ديگر خوابيدم و بيدار شدم، امّا ديدم او هنوز در خواب است.


پس از آن بود كه او براى نماز نافله شب بپاخاست و نماز را در اوج ايمان و اخلاص به جا آورد و با شور و عشق وصف‌ ناپذيرى به نيايش نشست.
ديگر از تحقّق وعده و نويد حضرت عسكرى عليه السّلام دچار ترديد مى ‌شدم كه آن حضرت از اطاق خويش مرا مخاطب ساخت و فرمود: «عمّه جان! شتاب مَورز كه تحقّق وعدۀ الهى نزديك است.»


در روايت ديگرى اين مطلب بدين صورت آمده است كه :
«بناگاه ديدم «سوسن» هراسان از جاى برخواست، وضو ساخت و به نماز نافلۀ شب ايستاد. آخرين ركعت از نماز را مى ‌خواند كه احساس كردم سپيدۀ صبح در راه است، امّا از ولادت نور خبرى نيست.


بار ديگر اين انديشه در ذهنم پديد آمد كه شب رو به پايان است و سپيدۀ سحر در راه، پس چرا وعدۀ الهى تحقّق نيافت كه نداى حضرت عسكرى عليه السّلام طنين افكند و فرمود: «عمّه جان! ترديد به دل راه مده!»


من از آن حضرت و ترديدى كه در دلم پديد آمد شرمنده شدم و در اوج شرمندگى پس از نظاره به افق به اطاق باز مى‌ گشتم كه ديدم «نرجس» نماز را به پايان برده و به خود مى ‌پيچد. جلو درب اطاق به او رسيدم كه مى ‌خواست از اطاق خارج گردد، پرسيدم: «آيا از آنچه در انتظارش بودم، چيزى حسّ نمى ‌كنى؟»
پاسخ داد: «چرا عمّه جان! . . .»
گفتم : « خدا يار و نگاهدارت باد! خود را مهيّا ساز و بر او اعتماد نما و نگران مباش كه لحظات تحقّق آن وعدۀ مبارك فرارسيده است.»
و آنگاه متكّايى برگرفتم و در وسط اطاق، آن بانو را بروى آن نشاندم و بسان يك مددكار آگاه و دلسوزى كه زنان در شرايط ولادت فرزندانشان بدان نيازمندند به يارى او كمر همّت بستم. او دست مرا گرفت و فشار داد و از شدّت درد، ناله زد و بر خود پيچيد.»


حضرت عسكرى عليه السّلام از اطاق خويش دستور داد كه برايش سورۀ مباركه «قدر» را تلاوت كنم.
به دستور امام عليه السّلام شروع كردم :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِي لَيْلَةِ اَلْقَدْرِ* وَ مٰا أَدْرٰاكَ مٰا لَيْلَةُ اَلْقَدْرِ. . . .
يعنى: ما آن [-قرآن]را در شب قدر نازل كرديم! و تو چه مى‌دانى شب قدر چيست؟ ! . . . .


و شگفتا كه ديدم كودك ديده به جهان نگشوده به همراه من به تلاوت قرآن پرداخت و سوره مباركۀ «قدر» را با من تا آخرين واژه، تلاوت كرد.
از شنيدن نواى دل ‌انگيز قرآن او، هراسان شدم كه حضرت عسكرى عليه السّلام مرا ندا داد و فرمود : «عمّه جان! آيا از قدرت الهى شگفت ‌زده شده ‌اى؟ اوست كه ما را در خردسالى به بيان دانش و حكمت توانا ساخته و به سخن مى ‌آورد و در بزرگسالى ما را در روى زمين حجّت خويش قرار مى ‌دهد چه جاى شگفتى است؟ !»


هنوز سخن حضرت عسكرى عليه السّلام به پايان نرسيده بود كه «نرجس» از نظرم ناپديد گرديد و گويى حجابى ميان من و او، فروافكنده شد و ما را از هم جدا ساخت.»


در روايت ديگرى آمده است كه : «سپس لحظاتى چند، حالت وصف‌ ناپذيرى برايم پيش آمد به گونه ‌اى كه گويى دستگاه دريافت وجودم از كار افتاده است و نمى ‌دانم چه مى‌ گذرد. به خود آمدم و فرياد زنان و به سرعت، به طرف اطاق حضرت عسكرى عليه السّلام تافتم، امّا پيش از آنكه چيزى بگويم فرمود: «عمّه جان! بازگرد كه او را در همانجا خواهى يافت كه از برابر ديدگانت ناپديد شد.»


به اطاق «نرجس» بازگشتم ديدم پرده ‌اى كه ما را از هم جدا ساخته بود، برطرف شده است. چشمم به آن بانو افتاد و ديدم چهره‌اش غرق در نور است به گونه ‌اى كه ديدگانم را خيره ساخت و در همين لحظات كودك گرانمايه ‌اى را ديدم كه در حال سجده است و خداى را ستايش مى ‌كند.
بر بازوى راست او اين آيه شريفه نوشته شده است كه:
«جٰاءَ اَلْحَقُّ وَ زَهَقَ اَلْبٰاطِلُ إِنَّ اَلْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً.» سورۀ اسراء، آيۀ ٨١.


و در سجدۀ خويش مى ‌فرمود:
«اشهد ان لا اله الاّ اللّه، وحده لا شريك له و انّ جدّى محمّداً رسول اللّه و أنّ أبى أمير المؤمنين ولىّ اللّه. . . .»
يعنى : گواهى مى ‌دهم كه خدايى جز خداى يكتا، كه شريك و همتايى ندارد، نيست و نياى گرانقدرم محمّد صلّى اللّه عليه و اله پيام‌آور اوست. و پدر والايم امير مؤمنان عليه السّلام دوست و جانشين پيامبر خداست.


آنگاه امامان نور را پس از امير مؤمنان عليه السّلام يكى بعد از ديگرى تا نام مبارك پدر گرانقدرش حضرت عسكرى عليه السّلام برشمرد سپس فرمود :
«بار خدايا! آنچه را به من وعده فرمودى تحقّق بخش و كار بزرگم را در پرتو قدرتت تدبير فرما و گام هايم را در قيام پرشكوه و آسمانيم براى برانداختن بيداد و ستم، و استقرار كامل عدالت و مهر در سراسر گيتى استوار ساز و به دست من، زمين را از عدل ‌و داد لبريز گردان!»


پس از آن سر از سجده برداشت و به تلاوت اين آيۀ مباركه پرداخت :
«شَهِدَ اَللّٰهُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ وَ أُولُوا اَلْعِلْمِ، قٰائِماً بِالْقِسْطِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ* إِنَّ اَلدِّينَ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلْإِسْلاٰمُ. . . .»سورۀ آل عمران، آيۀ ١٨ و ١٩


يعنى : خدا گواهى داد و فرشتگان و دانشمندان نيز، كه: هيچ خدايى برپاى دارندۀ عدل، جز او نيست، خدايى جز او نيست كه پيروزمند و فرزانه است.
بى ‌ترديد دين در نزد خدا تنها اسلام است.


پس از تلاوت آيۀ شريفه عطسه كرد و فرمود:
«الحمد للّه ربّ العالمين و صلّى اللّهُ على محمّدٍ و آله، زَعَمَتِ الظَلَمَةُ أنَّ حُجَّة اللّهِ داحِضَةٌ لو أُذِنَ لنا في الكلام لَزالَ الشَك.»
يعنى : سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است و درود خداى بر محمّد و خاندانش باد!


بيدادگران چنين پنداشته ‌اند كه: حجّت خدا از ميان رفته است امّا اگر خدا به من فرمان ظهور دهد، آنگاه ترديدها و ترديدافكني ها از ميان خواهد رفت.

پسرم سخن بگو!


آن كودك گرانمايه را برگرفتم و با شور و اشتياق، در دامان خود نشاندم. ديدم پاك و پاكيزه است.
در اين هنگام، حضرت عسكرى عليه السّلام مرا ندا داد كه : «عمّه جان! پسرم را بياور!»


آن وجود گرامى را به پيشگاه پدرش بردم و آن حضرت او را به سبك مخصوص روى دست گرفت و زبان مبارك خويش را بر دهان او گذاشت. آنگاه با دست خويش، سر و چشم و گوش او را به سبكى خاصّ، اندكى فشرد و فرمود: «پسرم! سخن بگو.»


در روايت ديگرى آمده است كه فرمود: «هان اى حجّت خدا! و اى ذخيرۀ انبياء! و اى آخرين اوصياء! سخن بگو! هان اى جانشين همۀ پرواپيشگان! سخن بگو!»


آن نوزاد مبارك، نخست به يكتايى خدا و رسالت پيام‌ آورش گواهى داد و ضمن درود فرستادن بر پيامبر، نام امامان نور را، يكى پس از ديگرى برشمرد تا به نام پدر بزرگوارش رسيد و آنگاه پس از پناه بردن به خدا از شرّ شيطان اين آيه شريفه را تلاوت كرد :


«وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى اَلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ اَلْوٰارِثِينَ* وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي اَلْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا مِنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَحْذَرُونَ.» سورۀ قصص، آيۀ ۵ و ۶  


يعنى : و ما برآنيم كه پايمال ‌شدگان روى زمين را نعمتى گران ارزانى داريم و آنان را پيشوايان سازيم و وارثان گردانيم و آنان را در آن سرزمين اقتدار بخشيم و به فرعون و هامان و سپاهيانشان، چيزى را كه از آن سخت مى ‌ترسيدند، نشان دهيم.


پس از تلاوت قرآن، حضرت عسكرى عليه السّلام او را به من داد و فرمود:


«يا عمَّة! رُدَّيه إلى أُمَّه كي تَقَرَّ عينُها و لا تَحزَن و لتَعلَم أنَّ وَعدَ اللّهِ حقٌ و لكنَّ أكثرَ الناسِ لا يعلمون.»
يعنى : اى عمّه جان! او را به مادرش بازگردان تا ديدگانش به ديدار او روشن گردد و اندوهگين نباشد و بداند كه وعدۀ خدا حقّ است، ولى بيشتر مردم نمى ‌دانند.


كودك گرانمايه را به مادرش بازگرداندم كه ديگر فجر صادق دميده بود و نور در كران تا كران افق، پديدار شده و سينۀ آسمان را مى‌ شكافت و من از حضرت عسكرى عليه السّلام و مادر آن كودك گرانمايه، خداحافظى نمودم و به خانۀ خويش بازگشتم.»  داستان ولادت حضرت از منابع متعدد نقل كرديم كه از آنهاست: اكمال الدين شيخ صدوق، ج ٢، ص ۴٢۴-433 و بحار الانوار، ج 51، ص ١٣-٢٨  

نگرشى بر روايت


آنچه در اين روايت آمده است حقايقى به نظر مى ‌رسد كه از آفت هستى سوز غلوّ و خرافه بدور است، چرا كه حضرت مهدى عليه السّلام نخستين كودكى نيست كه لحظاتى پيش از ولادت و پس از آن، لب به سخن مى ‌گشايد بلكه در قرآن شريف اين واقعيت به صراحت آمده است كه : عيسى عليه السّلام در همان نخستين روز ولادت، يا به روايت ديگرى اوّلين ساعت تولّد، لب به سخن گشود و به يكتايى خدايى گواهى داد و رسالت خويش را اعلان نمود و با صداى رسا تعاليم و دستوراتى را كه خداى جهان‌آفرين بدو آموخته بود، همه را به گوشها رسانيد.


برخى از مفسّرين در تفسير دو آيه 24 تا 26 سورۀ مريم بر اين باورند كه اين آيات سخنان عيسى عليه السّلام است كه پس از چشم گشودن به اين جهان، خطاب به مادرش حضرت مريم، بيان كرده است نه نداى فرشته :
«فَنٰادٰاهٰا مِنْ تَحْتِهٰا أَلاّٰ تَحْزَنِي قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا* وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ اَلنَّخْلَةِ تُسٰاقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا* فَكُلِي وَ اِشْرَبِي وَ قَرِّي عَيْناً فَإِمّٰا تَرَيِنَّ مِنَ اَلْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً فَلَنْ أُكَلِّمَ اَلْيَوْمَ إِنْسِيًّا.»سورۀ مريم، آيۀ 24 - 26


يعنى : پس كودك نو رسيده از پايين پايش، او را ندا داد كه اندوهگين مباش! پروردگارت زير پاى تو جوى آبى، روان ساخت (و) نخل را بجنبان تا خرماى تازه چيده شده، برايت فرود ريزد.


پس شما (اى مريم!) بخور و بياشام و شادمان باش و اگر از مردم كسى را ديدى بگو: من براى خداى مهربان، روزه نذر كرده‌ ام و امروز با هيچ انسانى سخن نمى‌ گويم.
اتفاقا انبوه روايات كه در «مجمع البيان» و «تبيان» آمده است، هماهنگ با ديدگاه فوق است.
البتّه در روايتى هم آمده است كه: «نداكننده، فرشتۀ امين بوده است.»


به هرصورت با وجود اختلاف ديدگاه در اين مورد كه نداكننده فرشته امين بوده است يا آن كودك نو رسيده، در اين مطلب، هيچ اختلافى نيست كه يهوديان به مريم پاك گفتند:
«كيف نكلّم من كان فى المهد صبيّاً؟»
يعنى: چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوييم ؟


كه كودك به قدرت خدا لب به سخن گشود و گفت :
«إِنِّي عَبْدُ اَللّٰهِ آتٰانِيَ اَلْكِتٰابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا وَ جَعَلَنِي مُبٰارَكاً أَيْنَ مٰا كُنْتُ وَ أَوْصٰانِي بِالصَّلاٰةِ وَ اَلزَّكٰاةِ مٰا دُمْتُ حَيًّا. . . .» سوره مريم، آيۀ ٣١-٢٩  


يعنى : (هان اى مردم!) من بندۀ خدايم. به من كتاب آسمانى داده و مرا پيامبر خويش گردانيده است و هرجا كه باشم مرا بركت داده و تا زنده هستم مرا به نماز و زكات، وصيّت كرده است. . . .

يك نكتۀ جالب


ممكن است گفته شود كه : «سخن گفتن عيسى عليه السّلام در گاهواره، معجزۀ بزرگى بود كه خدا آن را براى نشان دادن نبوّت و رسالت او، پديد آورد.»


پاسخ اين است كه : در مورد امام مهدى عليه السّلام نيز خداوند براى نشان دادن امامت آن حضرت و نوميد ساختن دشمنان حق و عدالت، اين معجزۀ بزرگ را پديد آورد، چرا كه حضرت مهدى عليه السّلام امام و پيشواى عيسى عليه السّلام نيز هست و آن پيامبر بزرگ به هنگامۀ ظهور مهدى عليه السّلام از آسمان فرود مى‌آيد و به امامت او نماز مى ‌گذارد.


علاوه ‌براين، چنين معجزات و شگفتي هايى در مورد خاندان وحى و رسالت بى ‌سابقه نيست، ما در كتاب «فاطمه زهرا از گهواره تا شهادت» روايتى را از طريق اهل سنّت آورده ‌ايم كه مى ‌گويد:


«هنگامى كه خديجه، آن بانوى بزرگ، به دخت گرانمايه ‌اش فاطمه عليها السّلام باردار بود آن كودك با مادرش سخن مى ‌گفت.» فاطمه عليها السّلام از ولادت تا شهادت ترجمۀ دكتر فريدونى، ص ۵۶، به نقل از تجهير الجيش، دهلوى حنفى و نزهة المجالس، ج ٢، ص ٢٢٧.


و نيز روايت ديگرى از «شعيب بن سعد مصرى» نقل كرديم كه خديجه مى ‌گويد، روزى گفتم: «هركس محمّد را تكذيب كند، زيانكار است چرا كه او پيام ‌آور پروردگار من است كه در اين هنگام، فاطمه از شكم من ندا داد كه: هان اى مادر! مادر جان! اندوهگين مباش و نهراس كه خداوند همراه پدر من و يار و پشتيبان اوست.»{ ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى، در صفحۀ ۴۵، روايتى آورده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله فرمود: «أنّ السيّدة فاطمة عليها السّلام، كانت تكلّم امّها و هى فى بطنها. . . .» فاطمه عليها السّلام از ولادت تا شهادت، ص 57- به نقل از روض الفائق، ص 214 و احقاق الحق، ج ١٠، ص ١٢ به نقل از علماى اهل سنّت. يعنى : فاطمه، در حالى ‌كه در شكم مادرش بود، با او سخن مى ‌گفت.

در سپيدۀ سحر


حضرت مهدى عليه السّلام در سپيده‌ دم پانزدهم شعبان به سال 255 هجرى، در شرايط خاصّ و جوّ ويژه‌ اى كه خاندان وحى و رسالت ناگزير از نهان داشتن ولادت مبارك او بودند، ديده به جهان گشود، دقايقى پيش از طلوع فجر و درخشش انوار طلايى خورشيد. به هنگامى كه خودكامگان رژيم بيدادگر اموى و پيروان آنان، طبق عادت هميشگى خود به جاى رازونياز با خداى هستى، در خواب عميق بودند. همان لحظاتى كه بيت رفيع علوى و عسكرى عليه السّلام با نواى دل ‌انگيز و جانبخش نيايش با خدا و نماز و تلاوت قرآن آباد و آزاد بود و بسوى جاودانگى پيش مى‌ رفت.


راستى كه آن لحظات سپيده ‌دم جمعۀ نيمه شعبان، چقدر افتخارآميز و دوست ‌داشتنى و مبارك بود.
آن شب جاودانه و پربركتى كه هيچ كودكى در آن لحظات به دنيا نمى‌آيد جز اينكه راه ايمان و پروا، خواهد پيمود و اگر در سرزمين هاى شرك ‌زده باشد خداوند او را به بركت حضرت مهدى عليه السّلام بسوى ايمان و تقوا، رهنمون و انتقال خواهد داد. بحار الانوار، ج 51، ص ٢٨  


آرى! در آن لحظات پربركت سپيده ‌دم، لحظات مناجات و رازو نياز شيفتگان حق، او ديده به جهان گشود و چقدر آن لحظات براى ولادت محبوب دلها مناسب بود، چرا كه همۀ ابعاد بينش و حكمت، در آن هنگام رعايت شده بود.
بدينسان آن گرامى، ديده به جهان گشود و «حكيمه» بانوى بزرگ اسلام، در آن شب تاريخى در خانۀ حضرت عسكرى عليه السّلام حضور داشت و در همۀ مراحل در جريان ولادت امام مهدى عليه السّلام بود و شاهد درخشش نور وجود او.


روشن است كه همه ‌جا ولادت كودك با گواهى زنان خانواده، يا قابلۀ نوزاد، ثابت مى ‌گردد و در جريان ولادت حضرت مهدى عليه السّلام بايد بخاطر داشت كه آن بانوى بزرگى كه بر اين ولادت گواهى داده است، دخت گرانمايۀ امام جواد عليه السّلام و خواهر گرامى حضرت هادى عليه السّلام و عمّۀ انديشمند و پرواپيشۀ حضرت عسكرى عليه السّلام است، آيا در سخن، مورد اعتمادتر و در زبان و بيان، پاك تر و درستكارتر و در ايمان، عمل و تقوا، مورد اطمينان تر از او مى ‌توان يافت؟


او براستى زنى پرشرافت، عبادت پيشه، شايسته ‌كردار و نيايشگر با خدا بود و بانويى با اين ويژگي ها، چگونه مى‌توان در درستى گفتار و صداقت كلامش، ترديد روا داشت؟

ترديدافكنى منحرفان


برخى از منحرفان و حق ‌ستيزان در ولادت حضرت مهدى عليه السّلام ترديد نموده و يا بذر ترديد مى‌افشانند و مى ‌گويند منبع اين خبر، تنها بانويى بنام «حكيمه» است و با گواهى يك زن، چگونه يك واقعيّت به اين بزرگى و شكوه، ثابت مى‌شود؟
اينگونه عناصر حق ‌ستيز كه در حماقت و كودنى، ركورد را شكسته ‌اند، گويى انتظار دارند كه آن وجود گرانمايه در يكى از ميدان هاى پرجمعيّت يا در مسجدى لبريز از نمازگزار يا در نقطۀ ديگرى كه انبوه‌ انبوه مردم در گشت‌ و گذار باشند، ديده به جهان بگشايد و جريان ولادتش در برابر ديدگان توده‌هاى مردم و در چشم‌انداز امواج خروشان انسانها باشد تا براى اين كج ‌انديشان و منحرفان، وجود گرانمايه و ولادت او ثابت گردد.


راستى كه چنين روانهاى پليدى زشت باد! و چنين انديشه ‌هاى پست و بى ‌محتوايى نابود باد! و نفرين تاريخ بر اين ديدگاه منحطّ و بر آن كسى كه درونش از عقدۀ حقارت و كينه‌ توزى، انباشته است!
به‌هرحال ، واقعيّت اين است كه: ولادت كودك با گواهى زنان خانواده ثابت مى‌ شود آن هم بانويى به عظمت و شكوه «حكيمه» .
امّا در مورد حضرت مهدى عليه السّلام گواهى «حكيمه» آن بانوى بزرگ و انديشمند و پرواپيشه تنها دليل ولادت حضرت مهدى عليه السّلام نيست، خود حضرت عسكرى عليه السّلام نخستين شاهد ولادت فرزندش بود و همو بود كه در آن جوّ وحشت و ترور، با وجود همۀ موانع و فقدان امكانات براى پيام ‌رسانى و اعلان ولادت دوازدهمين امام نور، باز هم از هيچ تلاش، كوشش و فداكارى فروگذار نكرد و تا سرحدّ امكان، ولادت نور را به دوستداران خاندان وحى و رسالت اعلان كرد كه در بخشهاى آينده خواهد آمد.

قربانى و ميهمانى


واژه «عقيقه» در فرهنگ اسلامى، به معناى كشتن گوسفند، گاو يا شتر و. . . پس از ولادت كودك است و اين كار از ديدگاه اسلام كارى پسنديده مى ‌باشد.
پيامبر گرامى صلّى اللّه عليه و اله پس از گذشت هفت روز از ولادت دو فرزند گرانمايه‌اش حضرت حسن و حسين عليهما السّلام اين كار پسنديده را انجام داد و براى هركدام يك قوچ، عقيقه كرد.


عقيقه، با اين بيان، كارى است كه بخاطر تقرّب به خدا و به منظور سلامت و طراوت كودك و تأمين حيات و آسايش او انجام مى ‌گردد.
در روايتى از پيامبر گرامى صلّى اللّه عليه و اله آورده ‌اند كه فرمود:
«كلُّ أمرىٍ مرتهن بعقيقته.» بحار الانوار، ج 104، ص 126
يعنى : هركس در گرو عقيقه خويش است.


و امام صادق عليه السّلام فرمود :
«هر كودكى در گرو عقيقه ‌اى است كه پس از ولادت او براى سلامتى او داده ‌اند.» بحار الانوار، ج 104، ص ١٢١  


اين بيان و اين تعبير، چقدر زيبا و بديع است، چرا كه خداوند هنگامى كه فرزندى را به پدر و مادرى ارزانى مى‌ دارد، ممكن است اين كودك به حيات خويش ادامه دهد و عمر طبيعى كند و ممكن است اين نعمت و هديه الهى باز پس گرفته شود و از دنيا برود، اين روايات نشانگر آن است كه: وقتى پدر و مادر براى سلامتى و طراوت و آسايش زندگى كودك، قربانى كنند و عقيقه دهند، سلامتى او تضمين مى ‌گردد چرا كه در روايات اين تعبير آمده است كه: «عقيقه به منزلۀ رهان است.»

يك راز بزرگ


از همين ديدگاه است كه حضرت عسكرى عليه السّلام پس از ولادت فرزند گرانمايه‌ اش مهدى عليه السّلام سيصد گوسفند به عقيقه و به منظور سلامت و طراوت و امنيّت كودك، در راه خدا مى ‌دهد و اين كودك در اين مورد از همۀ گذشتگان و آيندگان ممتاز مى‌ گردد چرا كه تاريخ، جز آن گرامى، هيچ كودكى را نشان نمى ‌دهد كه پس از ولادتش سيصد مورد، عقيقه داده شده باشد.


در اينجا به راز بزرگى مى ‌رسيم و آن اينكه، هنگامى كه طبق روايات يك عقيقه و قربانى خالصانه و سپاسگزارانه، اينگونه در تأمين حيات كودك و عمر طبيعى شصت يا هفتاد سالۀ او، مؤثّر و داراى نقش است؛ پس كودكى كه خدا مقرّر فرموده است كه صدها يا هزارها سال با وجود دشمنان بدانديشى زندگى كند و سرانجام بدست تواناى او هدف هاى بلند پيامبران تحقّق يابد، چنين وجود گرانمايه و زندگى پرمخاطره و عمر طولانى، صدها عقيقه و قربانى مى ‌طلبد.


و روشن است كه اين عمل به دستور پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و اطعام و انفاق در راه خدا، هيچ‌ گونه ناسازگارى با اين واقعيّت عقيدتى و حياتى ندارد كه حافظ و نگاهدارنده و پشتيبان امام مهدى عليه السّلام آفريدگار تواناى هستى است و در همان حال براى سلامت آن گرامى بدين شمار گسترده عقيقه و قربانى نيز داده مى ‌شود چرا كه اين كار، آثار وضعى خود را دارد و اين را نيز آفريدگار هستى مقرّر فرموده است. البتّه اين بحث، نياز به تأمّل و توضيح بيشترى دارد، امّا در اينجا محل آن نيست.


به‌هرحال، حضرت عسكرى عليه السّلام اين كار پسنديده را در راستاى تقرّب به خدا، هم به منظور تضمين و تأمين طول عمر و زندگى پرمخاطرۀ حضرت مهدى عليه السّلام انجام داد و هم به منظور آگاه ساختن دوستداران و شيفتگان اهل بيت عليهم السّلام به ولادت آخرين امام نور و آخرين حجّت خدا.
او تنها به اين شمار گسترده از عقيقه و قربانى بسنده نكرد بلكه به «عثمان بن سعيد» كه از ياران خاصّش بود، دستور داد كه ده هزار رطل نان و همين مقدار گوشت تهيّه كند و آنها را ميان «بنى هاشم» براى سلامتى آن كودك پرشكوه و اعلان ولادت او توزيع نمايد. اكمال الدّين، ج ٢، ص 431
و نيز گوسفندانى به دستور آن حضرت ذبح شد و به برخى از ياران خاصّ ارسال گرديد و از جانب آن گرامى تصريح شد كه: «اين عقيقۀ فرزند گرانمايه‌ام مهدى است.» اكمال الدّين، ج ٢، ص432


براى نمونه: براى «ابراهيم» كه يكى از يارانش بود، چهار قوچ فرستاد و همراه آنها نامه ‌اى مرقوم داشت كه: . . . اينها عقيقۀ فرزند گرانمايه‌ام «محمّد مهدى» است.
بخور كه گوارايت باد! و به هركس از شيعيان ما توانستى از اينها بخوران و اطعام نما!»


و نيز ولادت حضرت مهدى عليه السّلام را به برخى از شيعيان مورد اعتماد به صراحت اعلان فرمود يا بوسيلۀ نامه و سند به آنان مژده داد و آنان را به رازدارى امر كرد.
براى نمونه به «احمد بن اسحاق قمّى» كه از بزرگترين ياران و دوستداران خاندان وحى و رسالت بود مرقوم داشت و او را به ولادت حضرت مهدى بشارت و مژده داد.


فراتر از اينها، گاه فرزند گرانمايه ‌اش را به برخى از ياران مورد اعتماد نشان مى ‌داد تا اين واقعيّت عقيدتى و دينى روشن گردد و بدانند كه دوازدهمين امام راستين، ولادت يافته است.
اين روايات نكتۀ مورد نظر را بخوبى روشن مى‌ سازد:
١-يكى از ياران حضرت عسكرى عليه السّلام «حسن بن منذر» است او مى ‌گويد: روزى «حمزة بن فتح» نزد من آمد و گفت:
«البشارة! وُلد-البارحة-في الدّار مولود لأبي محمّد عليه السّلام و أمَرَ بِكتمانه.»
قلت: «و ما أسمه؟»
قال: «سُمَّي بمحمّد و كُنَّي َبجعفر.» اكمال الدّين، ج ٢، ص 432
يعنى: مژده! مژده كه شب گذشته در خانه حضرت عسكرى عليه السّلام كودكى ديده به جهان گشود و آن حضرت دستور داد كه اين موضوع بسان رازى مهمّ سربسته و مخفى بماند.
پرسيدم: «نام او چيست؟»
پاسخ داد: «محمّد. . . .»


٢-و نيز يكى از نوادگان «احمد بن اسحاق قمّى» كه از برجستگان و شايستگان شيعه است، آورده است كه: نامه‌اى از سالارمان حضرت عسكرى عليه السّلام به نياى گرانقدرم «احمد بن اسحاق» كه نمايندۀ آن حضرت بود رسيد كه به خط مبارك خود در نامۀ خاصّى كه از آنها به «توقيعات» * تعبير مى ‌گردد چنين مرقوم داشته بود :


«وُلد لنا مولود، فليكن عندك مستوراً و عن جميع الناس مكتوماً، فإنّا لم نظهر عليه إلاّ الأقرب لقرابته و الولي لولايته، أحبَبنا إعلامك ليسرّك اللّه به مِثل ما سَرَّنا به، و السلام.» اكمال الدّين، ج ٢، ص ۴٣۴


يعنى: احمد! خدا به ما پسرى عنايت فرموده است، اين رازى‌ ست كه بايد نزد تو بماند و از بيدادگران پوشيده داشته شود. ما اين راز بزرگ و شادى‌ آفرين را، جز به نزديكترين بستگان و شايسته‌ ترين دوستان آشكار نكرديم، دوست داشتيم آن را به شما اعلان كنيم تا در شادى و شادمانى ما تو نيز به خواست خدا شريك باشى.


٣-و نيز از يك هيئت چهل نفرى از دوستداران خاندان وحى و رسالت آورده‌ اند كه: ما براى ديدار حضرت عسكرى عليه السّلام به بيت رفيع امامت شتافتيم. پس از ورود و تبادل سخنان عادى، حضرت عسكرى عليه السّلام فرزند گرانمايه‌اش حضرت مهدى عليه السّلام را در خانه خويش، به ما نشان داد و فرمود:


«هذا إمامكم من بعدي و خليفتي عليكم، أطيعوه و لا تتفرَّقوا من بعدي في أديانكم فتهلكوا، أما إنّكم لا ترونه بعد يومكم هذا.»
يعنى: اين پيشواى راستين شما پس از من و جانشين من در ميان شماست، از او فرمانبردارى كنيد و پس از من در دين پراكنده مشويد كه نابود خواهيد شد و آگاه باشيد كه شما پس از اين او را به طور آشكار در جامعه خود نمى ‌بينيد. (و بدين صورت به غيبت طولانى و غمبار آن گرامى نيز اشاره كرد.)
گروه چهل نفر مى ‌گويند: «ما از محضر حضرت عسكرى عليه السّلام خارج شديم و پس از چند روز خبر شهادت يازدهمين امام نور، دلها را داغدار ساخت.» اكمال الدّين، ج ٢، ص 435


* «توقيع» نامه‌اى بود كه دوستداران، سؤالهاى خويش را بر آن مى ‌نوشتند و براى هر سؤالى، سطرهايى را خالى مى‌ نهادند تا امام، جواب هر سؤال را آنجا مرقوم دارد. بنابراين، واژۀ توقيع، در اصطلاح به اين‌ گونه نامه‌ها كه سؤال را شيعيان و جواب را امام عليه السّلام مرقوم داشته بود، مى ‌گفتند. و در لغت نيز به- معناى افزودن چيزى به نامه پس از پايان آن است و چون در اينگونه نامه‌ها سؤال را يك نفر نوشته بود و جواب در سطرهايى بر آن نگاشته مى ‌شد، «توقيع» گفته شده است.


*ترجمه کتاب امام مهدی (علیه السلام) از ولادت تا ظهور (مولف مرحوم آیت الله سید محمد کاظم قزوینی رحمت الله علیه ) ، ناشر : انتشارات الهادی ؛ صفحه188 الی 203 *